اثرِ انسانی

تلخ‌ترین حقیقت و یادآوریِ علمی تا 3سالگیِ فرزند این است که هیچ‌یک از اتفاقات و رخ‌دادهایی که در طول این 3 سالِ بلند و شگفت گذشته است، در خاطر فرزند نخواهد ماند؛ هیچ‌یک.

در فراموشیِ کودکی یا Childhood Amnesia هیپوکامپ (بخشی مسئول ثبت حافظۀ کوتاه‌مدت در حافظۀ بلندمدت، واقع در لوب گیجگاهی و جزئی از سیستم لیمبیک که به‌شکل شاخ گاومیش است) و شبکه‌های زبانی‌روایی هنوز درحال رشدند و کودک نمی‌تواند تجربه‌ها را در قالب روایتی منسجم ذخیره کند.

پس، نه بیدارخوابی‌ها، نه آرام کردن‌ها و لالایی خواندن‌های دم صبح، نه شستن‌ها و روفتن‌ها و آموختن مظاهر تمدن و پرهیز‌ها و شناسایی خطرها و پاییدن‌ها و گرفتن‌ها و زمین‌ خوردن‌ها و نخوردن‌ها، نه کتاب‌ خواندن‌های نیمه‌شب و چشم‌ فروبستن از فرطِ خستگی و هشدار فرزند که: بابا نخواب، بخون! نه بازی‌ها و خنده‌ها و بغل کردن‌ها و بوسیدن‌ها و عکس گرفتن‌ها و نگاه کردن‌های دم‌به‌دم مادرانه و پدرانه به صورت قندعسلِ فرزند و تازه شدنِ جان با همین نگاه. او هیچ‌یک از این‌ها را به یاد نخواهد آورد. او این شعفِ موجود در خانه را، شب‌هنگام، که یار و من نیمه‌جان درحال چای نوشیدنیم و او می‌گوید: «بابا چایی‌تو خوردی میای بازی کنیم‌ها»، در یاد نخواهد داشت.

حال شاید بپرسید پس این همه گفته‌ها و توصیه‌های علمی برای مراقبت از کودک از بدو تولد چیست؟ آن‌ها همه به «اثر» برمی‌گردد. اثر امنیت، اثر عشق و اثرات دیگر... او جزئیات تلاش شما برای تولید این اثرات را به یاد نخواهد آورد، بلکه فقط جایی در روانش انعکاسی از آن جهدها تداعی خواهد شد.

به‌این‌ترتیب، انسان موجودی‌ست که بیشترین تلاش‌ها را برای کوچک‌ترین اثرها می‌کند؛ حتی اگر انعکاسی از آن تأثر باشد. و آن اثر چه مایه و مقام والایی دارد که آدمی برای تحققش چنین جان می‌دهد/می‌کند و آن فرزند چه والاتر موجودی‌ست.

کهولت

کهولت، لغت‌نامه دهخدا، کهولت. [ک ُ ل َ ] (ع مص) دومو شدن، یعنی در ریش موی سیاه و سفید پیدا شدن (غیاث). دومویه شدن ریش (ناظم الاطباء).

نوترین واژه‌ای که در خیالم درخشیدن گرفته و به نگریستنم به معنایش واداشته، کهولت است. تناقض عجیبی در این وصف است؛ نویی و کهولت.

می‌خواهم خصیصه‌هایش را بشناسم. چیزی‌ست که چندی‌ست خود را بر تمام حرکات و سکناتم تحمیل می‌کند و هرچه هست با روی باز از آن استقبال نکرده‌ام. وقتی دست به زانو می‌گیرم و بلند می‌شوم... زود است آقا! زود است. انگار گردانی دیگر بر گردان لشگریان خصم و ظلمِ این زیست ظلم‌افزا افزوده باشند. باشد، این را هم بیفزا ای خصم یا بیفزایید ای خصمیان! من با همین تک‌وتوک مهرۀ سالم‌مانده در کمر هنوز اطلسم جهان بر دوش.

گیرم برای ادعای خویش گواه کافی نداشته باشم، اما نگاهم به سوی‌ کرانه‌هایی‌ست که از خویشتن واندهم. هرچه نیروی علیه بیشتر، اصرار من بر خویشتن بیشتر. هرچه سیاهی بیش، پافشردنم بر آن تنها سوی نور بیش.

می‌خواهند از این تحمیلِ ناخوانده من هم عین مردمان وادادۀ عجل در دست در مترو مانند مرغان سَرکنده دنبال صندلی خالی بدوم؟ نه. هنوز نه.

Chandelier

گاه‌گاهی بی‌ هیچ علت بیرونیِ روشن و تمییز‌دادنی‌ای آدمی احساس می‌کند گویی چنان در درون آزاد و رقصان و نخورده‌مست است از سلامت و سرزندگی و زیستن -حتی اگر در همان لحظه یا لحظه‌ای بعد از حیث فیزیکی حقیقتاً چنان نباشد!- که باورش نزد خویشتن نیز تار به نظر می‌آید. احوالی‌ست شبیه آن روایت از مولانا که از شنیدن صدای ضربهٔ مسگران در بازار به رقص می‌آید.*

شاید فقط عاشقان حقیقی چنین باشند، نمی‌دانم، شاید چون آنان‌اند که مایه‌ای از سودازدگی و افسون انفجاری و آنی در جانشان ذخیره دارند. حتماً می‌دانید کسانی که حقیقتاً عاشق یکدیگرند مدام ناگهان احساس می‌کنند عشقشان فوران می‌کند و نیاز به بوس و بغل دارند. منظورم آمیزش و سکس نیست که اگر چنین گمان می‌کنید در خم کوچهٔ غریزه گرفتارید. شاید به برون‌ریزی ناگهانی‌ای در اثر مواجهه با نشانه‌ای نیرومند از عشق بتوان تعبیرش کرد که واکنش‌های بیوشیمیایی آنی را در پی دارد. می‌تواند خیرگی ناگهانی به برق چشم‌ها یا بلندی مژه‌ها و فروغ دلربای نگاه یار یا شنیدن زیادهٔ خنده‌اش و عمق چال گونه و سرخیِ رقیق شادی‌آمیختهٔ گلِ گونه یا ریزبینی در اجزای صورت و حالت قرارگیری و آرایش موها و حتی راه رفتن و نشستن و خوابیدنش باشد. یا شاید بیرونی‌تر -بیرون از وجود یار- باشد و شنیدن آهنگی خاطر را غرق از یاد او کند -آیا می‌توان این را به حال مولانا و سماع او در بازار بر اثر شنیدن صدای مسگران و احتمالاً دریافت آن به‌شکل رقصیدنی‌ترین موسیقی متشبه کرد؟-. من بسیار به چنین حالی مبتلاام. هرچه هست، از چیزی خیالی سخن نمی‌گویم؛ گیرم افسون باشد و سودا، افسون و سودایی‌ست حقیقی.

نکته‌ای بر این حال می‌افزایم که به خیالم از خود آن حال اهمیت بیشتری دارد. از آن حال، هم‌اکنون می‌گویم که همه آب‌ها بر زمین خشکیده‌اند و آسمان خشک است و برق نیست و گرما تاب می‌رباید و پیش رو غبارآلود است و نفس تنگ است و مشقت زیستن چندان است که گویا بیش از این ممکن نیست! کنون را می‌گویم که هرای بمب‌ها چندی پیش از خوابمان می‌پرانید. آری روزگار کنون را می‌گویم که احتمالاً چکاد نکبت است و لجن و تیرگی و جهل. از آن سرزندگی و آن حال مست‌کننده در چنین اوضاعی می‌گویم و منظور دارم که می‌گویم.

سپس، از آن نکته هم درمی‌گذرم و گردن‌برافراشته در همان حال از خویشتن و از این جهان می‌پرسم، چیست که تواند مرا از پا درآورد؟ نه آن کودکیِ معصومِ پاره‌پاره در دست انسان‌نماهای بدبخت، نه شکستن کمر و عمل سه‌باره‌اش، نه آن طرد بزرگ ازسوی خانواده و دوست و آشنا، نه تنگ‌دستی مفرط هشت‌سالهٔ پس‌از ازدواج و نه این تصادف سهمگین و بازداشت و... هیچ‌یک... من هنوز همچون وای آرکین برای خوردن و زدن مشت‌های بعدی دست به زانو می‌گیرم و برمی‌خیزم.

سپس خود پاسخ‌گویان: آنچه در این جهان مرا از پا خواهد انداخت، رنج یار است و غم تنش؛ نه هیچ‌چیز دیگر. همان که شاید تخم آن نخورده‌مستی را درونم کاشته. چراکه تداعی صورت و چشم و خندهٔ او و اندیشیدن به هستی بخشاینده و فرابشری‌اش پارهٔ اعظم همان حال است که از آن گفتم. اوست که در اعماق خاطر مشوش و تاریکم همچون فانوسی بزرگ پیدایش می‌کنم، اوست که همچون چشمه‌ای در بیابان به او می‌رسم، اوست قبلهٔ من و آنچه می‌توان به پایش افتاد و سجده‌اش کرد. اوست آن هیبت انسانی که هزاران سال تمام دیرینگان وصفش را در بزرگ‌ترین کتاب‌ها کرده‌اند. آری من پشت به چنین زنی و عشقش دارم.

ورنه چیزهای عمومی‌ای که آدمیان را از پا می‌اندازد، نزد من و به چشم من هیچ‌تر از آن است که تاثیری بر من کند.

آری من همه پلشتی و حیوانیت جهان را دیده‌ام و این را می‌گویم؛ همه‌گونه‌ خرخویی و گرگ‌سیرتی و کفتارگونگی و غریزه‌طلبی‌ آدمی را چشیده‌ام. آن‌هایی که در جهان امروز سبب‌ساز اختلال‌ها و ضعف‌ها و عقده‌های هزارهزار پیش آدم‌ها می‌شوند و علت بزه‌ها و جنایت‌ها و فجایع. من با همهٔ آن‌ها زیسته‌ام و می‌زیم و خواهم زیست و همچنان آن حال سرمستی از زیستن و احساس عشق با کوچک‌ترین زخمه‌ای به جانم سرایت می‌کند و من شورانگیزانه تکرار می‌کنم که... .


*احتمالاً در پله‌پله تا ملاقات خدا از زرین‌کوب خوانده‌ام.

*Chandelier، Sia، 2014، این آهنگ از همان سال انتشار جزو آهنگ‌های محبوبم است. ظاهراً سبک اجرای این خواننده جز مدرن است و من عاشق اوج‌های این آهنگم.

نیشتر

تا زمانی که بیشتر اوقات زندگی‌مان با سریال‌ها و فیلم‌ها و موسیقی‌های شترگاوپلنگ ایرانی و خارجی و محتوای چرند و پوچ و بی‌سرو‌ته و عمدتاً خاله‌زنکی شبکه‌های اجتماعی، و حتی اخبار سیاسی و تحلیل‌های آبکیْ رگباروار پر می‌شود، جای هیچ رشدی، تاکید می‌کنم، هیچ‌گونه رشدی برای ذهن و روان، و به‌طور کلی شخصیت و فهم و عقل و قوهٔ تمییز آدمی باقی نخواهد ماند. حتی آنی که ظاهراً چیزی از تاک‌شو یا پادکستی درست‌ودرمان و آموزنده می‌آموزد هم درواقع چیزی از آن نمی‌آموزد! چون هرگز چیزی در درونش ته‌نشین نمی‌شود و او همان آدمی‌ست که پیشتر بوده است؛ با همان عادت‌ها و خصلت‌ها و عینک‌ها. چند روز بیشتر نگذشته تمام آن چیز مفید را از یاد خواهد برد، چراکه گرفتار مکانیک مصرف (مصرف چرندیات) است.

پس، عجب نیست اگر در بزنگاه‌های تاریخی خیل عظیمی را می‌بینیم که توانایی ساده‌ترین تمیز‌ها و تفکیک‌ها را نیز ندارند و راه به ترکستان‌ها می‌برند. در جنگ ۱۲روزه وطن را با حکومت یکی می‌گیرند یا درگذشت فرشچیان را درگذشت فردی نه چندان مهم تصور می‌کنند، چراکه به خیال کودکانه‌شان او ارزشی یا طرفدار حکومت جمهوری اسلامی بوده! سبب چنین توهمی چیست؟ چون بخشی از آثار فرشچیان مانند عصر عاشورا، ابراهیم نبی و ضامن آهو صبغهٔ مذهبی و اسلامی دارد و جزئی از فرهنگی ایرانی نیست! حال آنانی که گمان می‌کنند فرهنگ ایرانی یعنی فرهنگ پیش‌از ۶۵۱ میلادی حال اسفبار و مغلطه‌آمیخته‌ای‌ست. آن مبحث، یعنی رشد درونی و پروردن روح و روان و عقل، بایستی در مکث، خلوت، تنهایی، توقف و مطالعه رخ دهد. که این توصیف‌ها و صفاتی که آوردم، با سرعت و تعجیل و سفرهای توریستی هفتگی و ماهانه و سالانه و فرهنگ خرید و مصرف دیوانه‌وار -حتی مصرف فرهنگ که به اسنوبیسم تعبیر می‌شود- و مسابقهٔ تیک زدن تمام امکانات زیست انسان معاصر و اجتماعی بودنِ سطحی و سرسری گرفتن زیست و هویت و ملیت و آدمیت و هستی، هیچ سنخیتی ندارد و هرگز آن رشد در چنین بستری محقق نمی‌شود و چیزی شبیه جمع اضداد است.

«اندوهی ناگفتنی» چاپ شد

مادرم نگاهی متحیر با چشمانی کاملاً باز داشت. ترس هرگز او را مغلوب نکرد، اما گاهی ترسی مبهم بر او مستولی می‌شد، آن هنگام می‌زد زیر خنده، شاید خجالت می‌کشید از اینکه بدنش گستاخانه و بدون اجازۀ او دارد این ترس را نشان می‌دهد. از دوران نوجوانی و حتی در جوانی جملاتی مانند «خجالت نمی‌کشی؟» یا «باید از خودت شرمنده باشی» همچون مناجات گوشش را پر کرده بودند. در این روستا با محیطی در چنبرۀ باورهای مذهب کاتولیک هر زنی که می‌خواست افسار سرنوشت خود را به دست بگیرد، گستاخ محسوب می‌شد و نگاه‌های تند نصیبش می‌شد تا شرمنده شود. اوایل این نگاه‌ها رنگ‌و‌بوی شوخی داشت، ولی بعد تبدیل به تهدید برای سرکوب ابتدایی‌ترین احساسات می‌شده است. حتی اگر صورت زنی «سرخ» می‌شد، حتماً باید از آن خجالت می‌کشید، چون پشت این سرخ شدن حتماً لذتی نهفته بوده. مادرم وقت‌هایی که غمگین بود به‌جای اینکه رنگ‌پریده شود سرخ می‌شد و به‌جای اینکه گریه کند، شرشر عرق می‌ریخت.

نویسنده: پیتر هاندکه
مترجم: شیرین محمدی
ویراستار: شاهین غمگسار
صفحات: 91
انتشار: 1404

کتاب «عقلانیت در کنش» چاپ شد

جلد کتاب عقلانیت در کنش

متن پشت جلد کتاب:

جان راجرز سرل از فیلسوفان معاصر آمریکایی است و مشرب فکری‌اش از سنت فلسفۀ تحلیلی مایه می‌گیرد. تخصص وی در فلسفۀ زبان و فلسفۀ ذهن و موضوعات مربوط به خودآگاهی است. او در تأملات فلسفی‌اش برای زبان جایگاه ویژه‌ای قائل است و در روش فلسفی خویش از تحلیل منطقی بهره می‌برد. او معتقد است اگر نتیجۀ اندیشه‌ای فلسفی با فهم متعارف و علم مدرن تعارض داشت، باید آن را کنار نهاد.

کتاب عقلانیت در کنش از مهم‌ترین کتاب‌های سرل است. سرل در این کتاب تلاش کرده است تا تحلیلی از برخی از بحث‌انگیزترین مسائل فلسفی ارائه دهد. مسائلی مانند اینکه کنش ارادی چگونه به‌ وجود می‌آید؛ آیا ما واقعاً دارای ارادۀ آزاد هستیم یا نه؛ چرا کارهایی را انجام می‌دهیم که بد می‌دانیم؛ و عقلانیت عملی یعنی چه و دارای کدام مؤلفه‌هاست؟ جنبه‌های مختلف عقل عملی در این کتاب با روشی جذاب به بحث کشیده شده است.


نویسنده: جان سرل
مترجم: حسن حشمتی
ویراستار: شاهین غمگسار
انتشارات: طرح نو
نوبت چاپ: دوم
سال انتشار: 1403

حواله به جایی دیگر!


رهگذران گرامی


من در کانال تلگرامی‌ام، به‌واسطۀ دم‌دستی‌تر بودن آن ماسماسک‌های هوشمندی که دستمان است، بیشتر از اینجا می‌نویسم. نه که اینجا را رها کرده باشم، اما آنجا فعال‌ترم. اگر گذرتان افتاد، دزدکی نگاهی به نوشته‌های آنجا بیندازید:


https://t.me/byShghch

دربارۀ رمان چوب نروژی از هاروکی موراکامی، ترجمۀ مهدی غبرایی

چوب نروژی یا به انگلیسی Norwegian wood (جنگل نروژی) رمانی است از هاروکی‌ موراکامی، شهره‌ترین نویسندۀ حال حاضر ژاپن. این رمان در ۱۹۸۷ چاپ شد و از قضا مایۀ شهرت او را نیز در مقام نویسنده‌ای بین‌المللی دست‌و‌پا کرد. ترجمه‌ای که من از این رمان خوانده‌‌ام ترجمۀ مهدی غبرایی است از نشر نیکا؛ البته پس از آگاهی از این حقیقت که سرودُم رمان با سانسور چیده شده (حدوداً از صفحۀ صد)، یک چشم‌ام به نسخۀ انگلیسی بود و چشمی دیگر به ترجمه. در این یادداشت می‌خواهم، به‌قدر دست‌، تلاش سیستم سانسور برای قلع‌وقمع این رمان را نقش بر آب کنم. تاجایی که می‌دانم دیگران نکرده‌اند و چون مأخوذند به حیا، ابا کرده‌اند. هم‌زمان، بر من فرض است تا از جهدی که غبرایی کرده تا با همه دست‌بستگی، داستان و منظور را برساند، قدردانی کنم؛ اگرچه درنهایت امر، ترجمۀ فارسیِ این رمان، ترجمه‌ای‌ از آب درآمده ناقص.

⚠️ این یادداشت حاوی مطالب صریحی دربارۀ رابطۀ جنسی است.

رمان دربارۀ شخصیتی به نام تورو واتانابه است که سال اول دانشگاهش را در توکیو (۱۹۶۹) به‌واسطۀ تلنگری که قطعه‌ای موسیقی (چوب نروژی از بیتلز) در ۳۷ سالگی در فرودگاه هامبورگ به انبار خاطراتش می‌زند، با «جزئیات فراوان» به یاد می‌آورد. رمان دربارۀ تمام آن چیزهایی است که دانشجویی سال‌اولی در دانشگاهِ کشوری آزاد تجربه می‌کند: فضای ملتهب سیاسی و اعتراضی (به‌ظن نویسنده به‌شدت باسمه‌ای و تهی‌ست و هویت معترضان و کنش‌گران مایۀ تمسخر اوست)، گیجی و منگیِ ناشی از کاسۀ چه‌ کنم‌ چه ‌کنم به‌دست گرفتن برای آینده (غولِ تصمیم‌گیری)، روابط با آدم‌های گونه‌گون به‌واسطۀ دانشگاه و سپس جدا شدن مسیرها، آمیزش با جنس مخالف (در شکل‌های گوناگون آن اعم از یک‌شبه، سوئیچ، سکس دهانی -Oral- و... )، کتاب، رمان (نام نویسندگان و کتاب‌های بسیاری در این رمان می‌آید که برخی شناسند و برخی ناشناس)، عشق‌و‌عاشقی، موسیقی (نقشی که موسیقی در این رمان ایفا می‌کند بازسازی رنگ‌و‌بوی دهۀ ۶۰ میلادی است)، خودارضایی و در آخر دریافت و روبه‌رویی با احساس فقدان و حرمان دوستان در زندگی. این حقیقت که آدمی باید بار مسئولیت زندگی خویش را با همه سنگینی‌هایی که فراق و فقدان و مرگ (عناصری که نویسنده در لایه‌ای از لایه‌های رمان گنجانده و ترجمۀ فارسی بیشتر معطوف به همین لایه از آب درآمده) دارد، تحمل کند، تنها عنصر این رمان است که در ایران می‌شود به صراحت دربارۀ آن صحبت کرد. این ارزش (تحمل کردنِ زیستن) در رمان چوب نروژی، به باور من، مستقیماً از مجرای رابطۀ جنسی و شوری می‌گذرد که معاشقه و مغازله -بر این دو واژه تاکید می‌کنم- می‌تواند برانگیزد و در وجود یکی از شخصیت‌های رمان (میدوری) به فراوانی نهاده شده است. از این‌ها گذشته، چوب نروژی رمانی است که باید دقیقاً در سال اول دانشگاه آن را خواند. همان سالی که وزش دمادم تستسترون و استروژن در هوا دانشجویان را سرمست می‌کند.

حقیقت این است که این رمان در ایران و در حکومت فعلی امکان انتشار کامل و بدون سانسور ندارد. صحبت از سانسور یکی‌دو ماچ‌و‌بوسه و شاید هم‌خوابگی با یکی‌دو نفر نیست. صحبت از صفحه‌صفحه سانسور است دربارۀ جزئیات رابطۀ جنسی در اشکال متعارف و نامتعارف، صحبت دربارۀ فانتزی‌های جنسی، تماشای فیلم پورن، اعمال ممنوعه و حتی مسئله‌ای مانند خیس شدن یا نشدن حین نزدیکی که فرازهایی از داستان اساساً به آن گره می‌خورد. البته همین‌جا باید اشاره کرد که ترجمۀ مهدی غبرایی سربسته به این مسائل اشاره می‌کند و به تعبیری شما را تا پشت در اتاق خواب می‌برد، اما اظهرمن‌الشمس است که با آزادی بی‌کران حوزۀ چاپ‌و‌نشرِ اینجا نمی‌تواند برای مثال «she clutched my erection» یا «I caressed them and took her nipples in my teeth, then slid a finger inside her warm, moist vagina and began to move it» و از این دست تعابیر و تصاویر بی‌پرده را ترجمه کند. گویا عده‌ای از خوانندگان شاکی بودند که چرا مترجم کم‌کاری کرده و همه‌چیز را ترجمه نکرده؛ شرمنده که مترجم چریک فدایی نیست. با‌این‌همه، کتاب از حیث تعداد صفحه چندان شما را به شک نمی‌اندازد (چاپ انتشارات نیکا ۳۷۲ صفحه دارد و نسخۀ انگلیسی که من خواندم، ۳۵۱ صفحه). همچنان که شاخک‌های من را نیز تا صفحۀ صد آنچنان تیز نکرده بود تا بدانم پشت در اتاق خواب چه خبر است.

در ترجمۀ غبرایی تقریباً تمام سه‌نقطه‌ها حاکی از سانسور است. گاهی یک سه‌نقطه مساوی است با دو صفحه سانسور. اینجا باید به بلاهت سیستم سانسور در چیزهایی بس ساده نیز اشاره کنم. اینکه مثلاً جای «دوست‌پسر» را «نامزد» بگیرد گویا در نظرشان تیزهوشی مشعشعی‌ست در دفاع از موازین اخلاقی بلند اسلامی ایشان، اما فی‌الواقع گندی زده‌اند بسی بزرگ‌تر. اینکه کسی به ظن ایشان با کسی نامزد باشد و در همان حال با نفر سومی رابطۀ جنسی برقرار کند، آن‌قدر غیراخلاقی نیست که داشتن دوست‌پسر. شاید هم ارشاد به پذیرش polyamory (چنددلبری) روی آورده و ما خبر نداریم! خلاصه آمده‌اند ابرویش را درست کنند، چشم که هیچ، کمر اخلاق اسلامی را شکسته‌اند. خشک‌مغز که باشی، نه‌فقط وزارت ارشاد جمهوری اسلامی می‌شوی، بلکه مضحکۀ تاریخ شدن دم‌دستی‌ترین ره‌آورد خود‌به‌خودی‌ست.

https://t.me/Shghch

از همۀ این‌ها گذشته من هیچ ایرادی را متوجه غبرایی و ترجمه‌اش نمی‌کنم! حتی در نظرم این رمان یکی از ترجمه‌های درخشان غبرایی نیز هست. علت دفاعم از ترجمۀ غبرایی این است که می‌دانم چه خونی به جگر مترجم کرده‌اند که صفحه‌صفحه از ترجمه‌اش زده‌اند. یقیناً خود مترجم می‌داند در حال حاضر برای کدام فرهنگ ترجمه می‌کند و چه‌چیز را باید ترجمه کرد و چگونه ترجمه کرد و امکان ترجمۀ چه‌چیز وجود ندارد. ظرافت‌هایی که غبرایی خرج ترجمۀ این اثر کرده و در چاپ نهایی باقی مانده، با همۀ سانسورش، چنان در نظر من، به سخن خود غبرایی، «طُرفه» است که کیف خواندنم را حسابی کوک می‌کرد. خاصه اینکه با برخی کلمات گیلکی (کته‌مشته، کاکایی، عدل و...) به قیمت دست‌رنج خود افزوده است.

سخن دراز کردم، باری، آخر سر باید پرسید آیا سانسور این رمان به داستان آن آسیب زده است یا نه؟ هم می‌توان گفت بله، هم نه. چراکه این ظرفیت به‌واسطۀ لایه‌هایی که به آن اشاره کردم در رمان وجود دارد. شاید پاسخ بخردانه‌تر این است که «در مجموع»، چوب نروژی ارزش آن را دارد که به فارسی خوانده شود، چراکه مترجم تا آنجا که از دستش برمی‌آمده به حذفیات اشاره کرده است. ولی طبیعتاً نسخۀ انگلیسی یا ژاپنی رمان نسخهٔ کامل‌تر و ‌دست‌ناخورده‌تری است که جزییات بسیار رابطه‌های متعدد جنسی –حتی تا صفحه‌های آخر-، سبب شده ترجمۀ فارسی به نسخه‌ای دیگر و نسخه‌ای ناقص از این رمان موراکامی بدل شود. خالی از لطف نیست اگر بدانید به خیالم چوب نروژی از حیث Demography در دسته سِینِن مانگا (Seinen Manga) قرار می‌گیرد. آشکار است که چوب نروژی مانگا نیست، بلکه از حیث جمعیت‌شناسی به‌وضوح با چنین دسته‌بندی‌ای می‌توان آن را معرفی کرد تا برخی از پیرنگ‌های کلی رمان مشخص شود. این را برای آن کسانی می‌گویم که احیانا با سبک‌ها و ژانرهای مانگا آشنایند.

آری، می‌دانم، این دفاع من از ترجمۀ چوب نروژی مصالحه‌ای آشکار است، اما نیتم فقط از آن‌سوست تا زحمت مترجم بی‌قدر نشود. نکته‌ای حین نوشتن این مرور به خاطرم رسید. اگر مقایسه‌ای میان ترجمۀ چوب نروژی و ترجمۀ رمان تقسیم از پیه‌رو کیارا (https://t.me/Shghch/206) شود، صراحت ترجمۀ تقسیم از سحابی گام‌ها جلوتر از ترجمۀ چوب نروژی از غبرایی از حیث تصویر و توصیف کردن روابط جنسی است. البته این قیاس فقط به میانجی ترجمۀ تقسیم انجام می‌شود و بنده از حذفیات آن بی‌خبرم. هرچه هست، آنچه در تقسیم خواندم صریح‌تر و اروتیک‌تر از آن بود که با متر‌و‌معیار ارشاد حذف نشود. بااین‌حال، می‌شد با همان رویکرد و با درنظر گرفتن شاخص‌های فرهنگی، دست‌کم چوب نروژی را کمتر زیر تیغ سانسور فرستاد تا کتاب این اندازه سلاخی نشود. خب، این آرزویی‌ست محال.

با این همه، نسخۀ انگلیسی به آسانی در دسترس است و با اینکه انگلیسی من چندان تعریف‌بردار نیست، اما نسخه‌ای که خواندم چندان دشوارفهم نبود و روان‌تر از آن می‌خواندم که تصور می‌کردم. ترجمۀ غبرایی از رمان نیز هرقدر سربسته نباشد و خیالتان راه بدهد که چه خبر است و مترجم هم گراهای لازم را به مخاطب بدهد، بی‌پردگی توصیفات موراکامی از سرریز هورمون‌ها در دوران دانشجویی و شباب جوانی چیزی نیست که با اشاره‌ای در پرده یکسر دریابید.

https://t.me/Shghch

در پایان، اگر سر از کلاف سانسور و شیطنت‌های دانشجویی رمان بیرون بیاوریم، که نزد جوانان تشنه و محروم این سرزمین آرزوست و حسرت و خیال، چوب نروژی در نظر من رمانی‌ست معمولی‌ که هرچه در پرداخت شخصیت‌های فرعی موفق است، در پرداخت عمیق به شخصیت اصلی ناکام می‌ماند. شاید همین نامعلوم بودن سرنوشت شخصیت در رمان و به‌قولی نبستن سرنوشت اوست که این گمان را تقویت کرده که او خود موراکامی است و داستان کتاب داستان بیست‌سالگیِ بلهوسانه و سرخوشانۀ خود او. شاید مرتبط‌ترین علت حضور رمان‌هایی مانند ناطور دشت و گتسبی بزرگ در این رمان و اشاره‌های مکرر به آن‌ها، نوعی نسبی‌گرایی باشد که در شخصیت باری به هرجهتِ واتانابه دیده می‌شود و او را در تصمیم‌گیری مردد می‌کند و در شخصیت‌های رمان‌های یاد‌شده نیز هست. واتانابه گاهی شیفتۀ ناگازاوا (هم‌دانشگاهی‌اش) می‌شود و گاهی از او بی‌زاری می‌جوید، گاهی شیفتۀ میدوری (معشوقۀ دوم) است و گاهی بیخیالش، از کودکی مهر کیزوکی (هم‌بازی دوران دبیرستان او) را در دل دارد و بیشتر شیفتۀ نائوکوست (ضلع سوم دوستیِ واتانابه، کیزوکی و نائوکو) که نمی‌داند با او و دلبستگی‌اش به او چه کند. بگذریم که علت این شیفتگی به نائوکو چندان روشن نیست و ترسیم شخصیت نائوکو نیز آنچنان کاریزما و گیرایی‌ ندارد که بتوان باور کرد واتانابه یا حتی خواننده شیدای او شود. مجموع این‌ها سبب می‌شود بگویم چوب نروژی رمانی معمولی‌ست، نه شاخص. اگر هم در میان آثار موراکی شایان توجه است، صرفاً به همان اگزوتیک بودن روابط جنسی آزادانه نزد فرهنگ ما برمی‌گردد. وگرنه پیش من، کافکا در کرانه هنوز بهترین رمان موراکامی‌‌ست. بااین‌حال، چوب نروژی را دوست داشتم و یقیناً ارزش خواندن دارد.

استیصالِ تن یا فروپاشیِ روان؟

در زندگی هر آدمیزاد لحظه‌ای هست که باید آن را «فروپاشی» یا «لحظۀ استیصال» نامید. یا شاید هم فرایند منتهی به آن لحظه را باید چنان نام داد، نمی‌دانم. لحظه‌ای که در حالات عادی و روزمرگی هرگز تصور نمی‌کنید به آن آستانه برسید و طاقتْ ناگهان طاق شود و در سینه چیزی بترکد و هر گوشۀ چشم از غم دل دریایی شود. تا پیش از وقوعش فقط آن را در فیلم‌ها دیده‌اید و در رمان‌ها خوانده‌اید، اما بلاخره هرکسی جایی به آن می‌رسد تا آن را بچشد و خود می‌داند که «این همان لحظۀ فروپاشیدن یا استیصال است».

پس از آن، اگر از جرگۀ اثرپذیران باشید، اثری در جانتان باقی می‌گذارد که تا ابد در خاطرتان انبار می‌شود و کارکرد آن هم تهاجمی وحشیانه به غرور آدمیزاد است. جوری که دیگر تا زنده‌اید از صرافت قربان‌صدقۀ قدو‌قامت و زوروبازو رفتن و مرعوب کردن دیگران با زبانِ سرخ و منم‌منم کردن‌های رنگ‌ووارنگ و جا‌به‌جا می‌افتید. گفتم اگر اثرپذیر باشید، ورنه آدمیزاد اثرناپذیر که آدمیزاد نیست.

اگر شما در همۀ عمر سرسختانه قائل به دیسیپلین و اصول -گو اصول کاملاً شخصی و نه جهان‌شمول- و رعایت چیزهایی بوده‌اید که پاپس کشیدن یا کوتاه آمدن از آن‌ها برایتان ممنوع بوده است یا درنهایت امر، گذر کردن از مرزهای شمایل و شخصیتی که برای خود ترسیم کرده‌اید، گناهی نابخشودنی نزد روان و خویشتنتان باشد، آن لحظۀ استیصال بسی گران‌تر است و شکننده‌تر. حکماً به گونۀ شخصیتی (تیپ) یا از این دست تعابیر روان‌شناسانه ارتباط دارد و اینکه خمیرۀ زیستن را تماماً سبک‌سنگین کرده باشید و با خود بگویید هرچه هست همین گندی‌ست که از پدرومادر به ارث برده‌ام و باید گند را رُفت‌و‌روبید و با آن هم‌زیستی کرد. البته داشتم دوستِ فقیدی که این نوع فروپاشی برایش عادی شده بود و تا فرصتی، اغلب در تنهایی، گیر می‌آورد فرومی‌پاشید. آری، کم‌و‌بیش آگاهانه و حتی معتادانه. می‌خواهم بگویم همه‌جورش هست.

بگذریم. ورنه چیزی که من می‌خواهم از آن بگویم، با آنچه بر هنری بارتیس (آدرین برودی) در فیلم detachment عارض می‌شد (سکانس اتوبوس)، یا حتی با احوالی که جولی در فیلم the worst person in the world هنگام غروب و خیره شدن به کوهساران اطراف محل زندگی‌اش احساس می‌کرد و چشم و گونه تر می‌کرد، تفاوت دارد. شاید هم تفاوتی در میان نباشد و آش همان آش باشد و کاسه همان! هرچه هست، مثل سدی‌ست که ناگهان می‌ترکد. حالی‌ست که گرچه پیش‌بینی‌اش نمی‌کرده‌اید، اما شدت وقوعش نیز چنان است که غافل‌گیرتان می‌کند. پیدایش کردم! درست مثل سکانس گریۀ نادر (پیمان معادی) در حمام، موقع شستنِ پدر در جدایی نادر از سیمین. شاید به از پا افتادن برندان در shame زیر باران نیز شباهت داشته باشد. نظیر این‌ها، اگر بگردید، باز هم هست، چیزی آنچنان یکه نیست که نشود یافت، اما احساس می‌کنم با آن سکانسِ جدایی قرابت بیشتری دارد.

این فروپاشی یا استیصال برای من زمستان ۹۹ در خانه‌ام رخ داد. روزهایی بود که زمزمۀ ساخت واکسن کرونا دنیا را غرق در خوشحالی کرده بود و در کشور ما یک نفر صلاح نمی‌دید واکسنِ خوشحالی وارد شود. گرچه پیش از آن، فروپاشی‌ها یا احوالات ظاهراً مشابهی را در طول زندگی‌ام تجربه کرده بودم -یک بار در نوشتاری طولانی به یکی اشاره‌ای کرده‌ام-، اما جنس این یکی تفاوت داشت. و آن زمانی بود که یقین حاصل کردم که باز هم قدم از قدم نمی‌توانم بردارم و کار درد کمر از مدارا و کیسۀ آب گرم و آه‌و‌نالۀ محبت‌خریدارانه –این‌ها شیوه‌های تسکین و درمان آن گروهی‌ست که با یک غوره سردی‌شان می‌کند و با یک مویز گرمی‌شان- گذشته است و باید برای بار سوم سپردش به تیغ جراحان.

موقعی بود که دیگر حتی نمی‌توانستم راحت و درست بنشینم و قاشقی غذا بی‌دردسر و درد بریزم توی خندق بلا. شبی از همان شب‌ها بود و شامی که یار تدارک دیده بود و سفره‌ای که پیش پای من گسترده بود و خودِ فرشته‌صفتش نیز کنارم نشسته بود. آن روزها من یک دست را ستون بدن می‌کردم تا بتوانم بنشینم و با دست دیگر غذا می‌خوردم تا فشار از ران و باسن برداشته شود و درد تیر نکشد و زوزه‌ام بلند نشود. نکند سرتان چنان کمردرد و دیسک کمری بیاید که یارای نشستن ساده را هم از کف بدهید. خلاصه اینکه آن شب نمی‌شد حتی یک دست را ستون کرد. درد در هر حالتی راحتم نمی‌گذاشت تا غذایم را بخورم. مجبور شدم دو دست را ستون کنم و ماتحت را قدری بالا بکشم تا در حالتی معلق قرار بگیرم، بلکه میرغضبِ سیاتیک بیخیال کشیدن آن عصب نفرین‌شده شود و درد ندود توی ران و ماتحت و کمر. اما خب، طبیعتاً دیگر دستی باقی نمی‌ماند تا غذایم را از بشقاب بردارم. این بود که یار مشتاقانه قاشقم را به بشقاب کشید و پرش کرد و در دهانم گذاشت. و این، همان لحظه بود: لحظۀ استیصال. من ترکیدم، فروپاشیدم، مستأصل شدم و ناگهان بی‌اختیار زدم زیر گریه. یار مرا در آغوش گرفت و من در همان حالت که دو دست را ستونِ بدن کرده بودم از این گونه‌ تا آن گونه گریستم. برای سلامت از‌دست‌رفتۀ خود می‌گریستم یا برای از دست دادن توانایی ابتدایی‌ترین کارها، یا از تحمیل این جسمِ قمصور بر تنِ بلورینِ یار یا شاید از تشبه به نوزادی و محتاجِ غذا رساندنِ مادر... نمی‌دانم.

شاید جایی پسِ ذهنم آن پاره‌ای از رمان کوری حک شده بود که همسرِ پزشک هنگام خروج از آسایشگاه –گمان کنم در حالت نشسته بود و کون‌سُرَک- شاهد کثافت و نجاستِ وضعیت آدم‌های رمان در کریدور است. می‌پرسید این کجا و آن کجا؟ اما آن شب و آن استیصال آغاز راهی شصت‌هفتاد روزه بود که به بدتر از آن هم منتهی شد؛ بدتری بسیار شبیه‌تر به همان پارۀ کوری. ضمن آنکه در برکۀ ضمیرِ اثرپذیران، فروچکیدن قطره‌ای پژواک ابدی دارد و موج‌های سهمگین‌تر از موج دریاها روانۀ تن و جان می‌کند. امید‌وارم مطلب را رسانده‌ باشم و شما هم گرفته باشید.

و درست همانجا، همان لحظۀ فروپاشیدن و خرد شدن و استیصال و فرود آمدن از اوج آن شاهین باصلابت و سلامت و مغرور و خودبسنده بود که دریافتم تکیه‌گاهی جز یار ندارم. کسی جز یار نیست تا قاشقی غذا دهانم بگذارد. آن همه سال تک‌روی و به‌تنهایی مالاندن پشت جهان به خاک و آن همه رنج و عذابی را که لشگرلشگر آدمِ امروزی را از پا می‌اندازد تحمل کردن و دم نزدن... آخر آن لحظه فروریختم. مادامی که سال‌ها بود می‌دانستم دیگر آن آدم سابق از حیث سلامت نیستم، اما گویی آن لحظه باید به آن شکل در محروم‌ترین و ناتوان‌ترین شکل رخ می‌داد تا چیزی چکیده و فشرده در خاطر ثبت شود. همچنان‌که گفتم، پس از عمل به درجات اسفل دیگری از انسان‌بودگی خویش نیز سقوط کردم و به چیزهایی تن دادم که نگو و نپرس.

این‌ها همه نادیده گذاشتن حضور یار نیست –به‌سبب حضور خون‌رسان او بود که دوباره سرپا شدم و جانی جاری شد به تنم-، بلکه مشاهدۀ خویش و خویشتن است در قیاس با چیزی که از آن پیشتر از خود ساخته بودم. کسی که چند سال یک بار مریض می‌شد و از اعضا و جوارحش به‌واسطۀ ورزش و نرمش نیک نگهداری کرده بود و به دودودم و شراب‌خواری مفرط و سیروپر خوردن و چاقی و درغلتیدن در هزار مرض و مضر دیگر نیفتاده بود. تن تنی بود سالم و من آدمی بودم که به همین راحتی به چاله‌هایی سُر نمی‌خوردم که دیگران فوج‌فوج با کله در آن‌ها سقوط می‌کردند، حتی مدتی پیش از آنکه از پا بیفتم باشگاه هم می‌رفتم، پس، آن عجز برایم بسی گران‌تر بود. می‌دانید چه می‌گویم؟!

این است که وقتی سخن‌ها و شعارهای امروزیان دربارۀ تن‌آگاهی و صاحب بدن بودن و قرار دادن بدن در کانون توجه زیستن را می‌شنوم، نخست گمان می‌کنم چه کلاهی که سر بدن‌دوستان و شنوندگان نمی‌رود –واضح است که از کدام کلاه حرف می‌زنم-، و سپس، با خود اندیشه‌کنان که انسان امروز چه چنگی انداخته به نخِ نازکِ تن و خیال می‌کند با آن می‌توان افسار همه سمندها را کشید که دیگر ممالک جهان را هم تهییج می‌کند به ستاییدنش. کیست که نداند آن نخ به کوچک‌ترین چموشیِ نوپا‌ترین سمندها پاره می‌شود. یادمان نرود که مثل پروانه‌ای در مشت چه آسون می‌‌شه مارو کشت و این بدن هم نه آنچنان سپری‌ست ستبر که گمان می‌کنیم. حال به سود هر جبهه و گروه و اقلیتی، یا فقط به‌سبب شیفتگی بی‌مثال به بدن و براندازش در آینه و لنز دوربین‌های باکیفیت، همه هم‌و‌غم‌مان این باشد که فقط من مهم‌ام و این تن. نع!

حرف‌هایم این معنی را نمی‌دهد که به سلامت توجه نکنیم، که خود همچنان‌که گفتم، کسی بوده‌ام سلامت‌باور و سالم‌زیست. روی سخنم چیز دیگری‌ست که در آن «ازدیاد» می‌بینم و «مباهات بیرون از اندازه به جسم». روی سخنم با تن‌آگاهی و تن‌پروریِ زیاده است. یادم می‌آید الهی قمشه‌ای در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گفت هیچ‌کس برایتان نمی‌ماند، نه مادر، نه پدر، نه فرزند و نه همسر. شما تنهایید و زمان مردن به تنهایی می‌میرید. حال من می‌گویم: شما تنها هم نیستید! نه حتی با خود. آن لحظۀ استیصالی که من از آن دم می‌زنم، لحظۀ دریافت این حقیقت است که تن نیز به کلی شما را وا خواهد گذاشت. روزش بخواهد رسید. حال اگر بخت‌یار باشید، یاری در کنار خواهید داشت، اگر نه که هیچ. همان تنی که به آن می‌نازیم و از تراشیدگی و کشیدگی و چرخش‌اش حظ می‌کنیم هم برایتان نمی‌ماند. شما تن خود را نیز از دست خواهید داد و برخواستن سلامت از تن و بدن گام آخر از دست دادن خویش است. مگر آنکه به خویشتنی دست یازید که نمی‌میرد. و آن گام نخست در یافتن خویشی دیگر است، آنگاه دوباره تنِ خویشتن را بازمی‌یابید!

مختصری سرشاخ شدن با شیخ اجل و چیزهای بیشتر

غم فرزند و نان و جامه و قوت
بازت آرد ز سیر در ملکوت.
- سعدی، گلستان، باب دوم، در اخلاق درویشان، حکایت شمارهٔ ۳۲

(این یادداشت را در تلگرام به همراه ویدئویی کوتاه بخوانید)

سعدی جان، شیخ محبوب من که نظم و نثرت را چنان عیاری بی‌مثال از فارسی نیوش کرده‌ام و می‌کنم و خواهم کرد، شیرین‌سخنِ شیرازیِ ملت‌ پلشت و تلخ من! ای که به جان می‌خرم و بر سر می‌گذارم آن همه ذوقت در موم کردن فارسی را به قلم و طرح نو درانداختن در واژه‌داری و عسل ساختن از شعر و حکایت را... چرا؟!

چرا چیزی گفته‌ای که ساده بگویم حکماً خوشی زیر دلت زده بوده شیخ یا که شکم‌ات یحتمل سیر بوده سعدی جان. تو سیزده‌چهارده ساعت هرروز هشت سال پیوسته در مسیری روی هم صدوبیست‌کیلومتری گز نکرده‌ای برای سیر کردن شکم زن‌و‌بچه‌ات، یا همان نان و قوت به قول خودت، تازه آن هم آخر کار ثمری چندان دندان‌گیر ندهد و هشت و نهت گرو رقم‌های درشت‌تر باشد. حکامی که به ملکوت‌ات ایمان دارند رقم‌ها را درشت می‌کنند یا شاید عُرضهٔ خُرد کرد عددورقم ندارند و مانند تو سرشان گرم بالاست و زمین و دنیا در نظرشان یکسر پست است. تو توانا بوده‌ای و همیشه در سیروسفر و شاید فارغ... نمی‌دانم چرا باید سیر در ملکوتِ ورشکسته ارجح باشد بر غم فرزند‌ و‌ نان. لابد تو خود فرزندِ کسی نبوده‌ای و غم‌ات را هم کسی نخورده که به عرصه رسیده‌ای، هان؟! آن زمان هنوز فردفرد انسان‌ها مهم نبودند و قبیله و عرش آنچه بود که باید می‌بود؟ اما تو خود چیز دیگر گفته‌ای و جان شیرین مور هم از نظرت دور نمانده، چگونه غم فرزند بازت آرد از ملکوت؟ ملکوت چنان ظریف و حساس و مکدرشونده است که فرزندی از دسترسی به آن مانع می‌شود؟ به صورت فرزند هرگز هنگام غنودن خیره شده‌ای سعدی جان؟ خود ملکوت است.

چرا وامی‌داری‌‌ام بگویم آن واژگان که چیده‌ای کنار هم و شده گلستان‌ات که خلاف گل تا همیشه می‌ماند، در ایران اکنون‌ات قدر پشکل گاو هم قدر ندارد. دیرخوابی‌ها پس از کار پای واژگان ترجمه و تألیف فرهنگیان خودگنده‌پندار یک قِران نمی‌ارزد و تو که سخن‌ات ابدیتِ فصاحت بود ننشسته‌ای پای فضاحت نوشتهٔ دیگران تا بلکه چندرغاز بیشتر دربیاوری و لخت نگردی و گشنگی نخوری. تازه آخر هم منت ناشر و مترجم بر سرت باشد و هم کم از لخت گشتن نداشته باشی و هم شکم یار و فرزندت آنچنان سیر نباشد. می‌خواهم بگویم آن واژه در دست تو دیگر همان واژه نیست در دست من شیخ، پس، چگونه ملکوت تو عین ملکوت من باشد؟!

تو شاید ندانی والدگری (parenting) چیست شیخ. چراکه معتقد بودی خر عیسی گرش به مکه برند، گر بیاید هنوز خر باشد و در تربیت فرزند چندان به مایه گذاشتن از خود باور نداشتی، چراکه به «خمیره» معتقد بودی و شکل گرفتنش در نطفه. نه شیخ! به چنان آدمی امروزه‌ می‌گویند بی‌اخلاق و رذل و فشل که همتی برای ترسیم و تغییر دنیایش نمی‌کند و بار مسئولیت را از دوش‌اش تکانده. شاید فرزندسالاریِ امروزین برایت حکم کاستن از انسانِ وارسته از دنیای قرون‌ات باشد و جلال انسانِ مشغولِ عرش‌ و دلبستهٔ دیر و گوشه‌نشینی را کم‌قدر کند. شاید هم سوادش را نداشته‌ای، عار نیست آدم چیزهایی را نداند شیخ، به تریج قبایت برنخورد، انسان امروز پذیرفته نمی‌داند...

تو یک سال هر شب دوسهٔ بامداد نوزاد بغل گرفته‌ای پس از سیزده‌چهارده ساعت کار سعدی؟ تو نظر به جان نزار یار کرده‌ای، همان یاری که دهانش شکر است و رویش حاجت‌روایت می‌کند و بر پیراهنش حسد می‌بری که به تنش نزدیک‌تر است تا به تو، که دیگر ناو‌نفس ندارد و به جان آمده از مکیده شدن و بغل گرفتن و در گوش‌ نوباوه زمزمه کردن تا بلکه قدری، فقط قدری آرام شود و ونگ نزند و بخوابد بلکه یار هم چشم بر هم گذارد؟ تو بودی چه می‌کردی؟ وامی‌گذاشتی به ملکوت؟ یا ملائک به کمک می‌شتافتند تا جنابتان از ملکوت غافل نشود. شاید هم دایگان و خدم‌و‌حشم کار را بر شما آسان می‌کرده‌اند که چنین ادعا می‌کردید. ما از آن پول‌ها نداریم بدهیم تا کسی بیاید قدِ دانهٔ ریگی از ساحل‌ساحل دردهای یار و ما بکاهد.

عفو کن شیخ! می‌دانم به خیالت درشتی می‌کنم، اما من غم فرزند می‌خورم و دنبال نان سگ‌دو می‌زنم شاید قوت و جامه‌ای مهیا کنم برای یار و فرزند و خویش؛ تازه شاید به ملکوتِ ورشکستهٔ تو هم رسیدم تا سرپا بایستد و دکانش تخته نشود! هرچه باشد، خالق است و قدیمیِ محل. می‌دانم آن پیزوریِ قمصور هم توجه می‌طلبد و نیاز به واژگان من و خیال من و قلم من دارد. فرزندداری می‌کنیم، ملکوت‌داری هم رویش. نشناخته‌ای از کدام نسلم نه؟!

از این‌ها گذشته، می‌دانم از تو برنمی‌آمده است شیخ، چراکه تو فرزندِ زمانهٔ خویش و سنت پدرسالاری بودی و بام بلند عرفان، که عیال در نظرش خرد و کوتاه بود و فرزندْ قفسِ بالگشایی و پرواز در عوالم لاهوت. عرفا را چه به ناسوت و عوالم پست. باید که آب و جارو می‌کردند راه را برایتان و سال‌ها در عمق آرامش و سکوت خانقاه می‌نشستید و پلکتان نمی‌پرید و جهان فراهم می‌بود بلکه دستتان به آن عرش کوتاه برسد.

من اما چنین نیستم شیخ، من عاصی‌ام و شرزه. من دورانداخته‌شده و بیرون شده از دوایر دوستی و مادری و پدری و ملکوتم. من چرک ملکوتِ مطهر توام، وقتی مخلوقش او را خطاب می‌کند که اگرت دل هست، بیا این سنگ گرانِ زیستن را با هزار هزار چاله بر سر راه از این دره که برایم کنده‌ای، هر روز بیرون بکش. اگرت دل نیست، زبان فروکش و نصیحتم نکن، چراکه من هرروز آن سنگ را از درهٔ لعنت‌ها و‌ نفرین‌ها و نجسی‌ها و مردم بالا می‌کشم. شناختی؟!

بار دیگر درگذر از تقصیرم شیخ، ولی تو هم لاف نزن که همگان می‌دانند گر مخیر بکنندت به قیامت که چه خواهی، دوست تو را و همه نعمت فردوس ما‌‌ را. و تو بهتر از همگان می‌دانی دوست کیست. پس بر سر عیال و فرزند کوبیدنت چیست و عشق ملکوت‌ات چه؟! عیال اگر دوست از آب دربیاید چه؟! هم‌شهری‌ات می‌گفت چون به خلوت می‌روید آن کار دیگر می‌کنید. من از آن دوست یکی در خانه دارم، پس ملکوت‌ات بماند برای خودت و آن قراضه رباط پیامبرانِ قومِ سرشکستگی و سرگشتگی را حوالهٔ من نکن شیخ جان.

در باب دق کردن؛ آن‌گاه که هر نفس‌ نه رها کردن قاصد‌های جمیلِ زیستن که بیل‌بیل ریگِ مردن ریختن است در

عارف قزوینی در اواخر عمر

عارف قزوینی در اواخر عمر

در باب دق کردن؛ آن‌گاه که هر نفس‌ نه رها کردن قاصد‌های جمیلِ زیستن که بیل‌بیل ریگِ مردن ریختن است درون چالِ سینه

معنایش صریح است، اما چگونگیِ رخ‌‌ دادنش مبهم. اگر یقه‌تان کند، خلاصی از آن ارادۀ رستم می‌طلبد و راهش هفت‌خان می‌‌نماید. «از بسیاریِ اندوه به دِق مردن»؛ این یادداشت دهخداست در فرهنگ لغت دهخدا، از معنای دق کردن.

سال‌هاست معنا، چیستی و حقیقتِ دق کردن گوشه‌ای از ذهنم را گرفته است و هرگز کم‌اثر نشده و هرازگاهی به سبب‌های گوناگون به آن رجوع ‌کرده‌ام یا خود از آن پشت‌وپسله‌های حافظه بیرون آمده و سبب شده نورافکن خاطرم را به آن بتابانم. شما نیز حتماً اصطلاح دق دادن را از زبان پدر، مادر و دروهمسایه شنیده‌اید یا شاید بشناسید کسانی را که احوالشان احوال غصه خوردن بوده و از دق مرده‌اند. کم‌سن‌وسال‌دار‌تر که بودم دق کردن و مردن برایم از آن مرگ‌ها بود عجیب و رازآمیخته. وقتی می‌شنیدم فلانی دق کرده مرده، نمی‌فهمیدم یعنی چه بر سرش آمده و مرده است.

تلونِ مرگ

قتل با تفنگِ سرپر و داس و داره و گرباز را می‌فهمیدم؛ سکته را گرچه نیم‌بند و ابتدایی، می‌فهمیدم؛ خبر آویختنِ جوانانِ عاشق از دیرک‌های چوبیِ طویله‌ها و تیلمارها را می‌شنیدم؛ از خودکشیِ فجیع با قرص برنج می‌دانستم؛ تصادف کردن با موتور و ماشین را در جاده‌های تنگ و مال‌روهای پُرتیف و تودرتوی لنگرود و چاف و چمخاله به چشم می‌دیدم؛ غرق شدن در شبِ دیجور و هراسناکِ خزر هنگام صیدِ‌ ممنوعِ اوزون‌برون و سیتری –در گویش محلی- (فیل‌ماهی) را مو‌به‌مو خیال می‌کردم، -خیالِ آن شالِ خوش‌رنگ و مخملم را که به عمویم قرض دادم و در شبی طوفانی در خزر گم شد-؛ شب خوابیدن و صبح پانشدن را می‌فهمیدم؛ از بیماری و نارسایی و نقص و عمل مردن را و در آخر تماشاگرِ مرگِ آقای آرزم/آرزومند[1] بودن، وقتی شاید هنوز ده سال نداشتم.

همسایۀ لاغرآدم و پیر و خموده‌ای که همیشه ‌ژیلۀ بافتِ قهوه‌ای ‌می‌پوشید روی پیرهنی روشن، به همراه شلوارِ پارچه‌ایِ تیره. بعضی صبح‌ها از خانه‌شان شیر گرمِ گاو می‌گرفتم و به همین خاطر احساس می‌کردم از راهِ شیر گرفتن با مرگِ او مرتبط بودم. پس من هم هنگامِ شنیدنِ خبر بالای سرش رفتم تا صورتِ خالی از زندگی‌اش را ببینم. البته که هیچ تصوری از دیدنِ صورتِ آدمی مرده نداشتم و هنوز هم صورتِ آقای آرزم/آرزومند در ضمیرم جای صورتِ هر مرده‌ای حک شده است.

شیر دوشیدن از پستانِ پرزندگیِ گاوِ هلندی

بعضی صبح‌ها مادر پارچی استیل به‌دستم می‌داد و من در هوایی شوروم‌گرفته می‌رفتم دو خانه آن‌ورتر دروازۀ آهنی و زنگ‌زده‌ای را پس می‌راندم و به حیاطِ بزرگِ خانۀ آقای آرزم/آرزومند پا می‌گذاشتم و اهلِ خانه را بلند صدا می‌زدم تا از حضورم خبردار شوند. مدتی منتظر می‌ماندم. به پشت‌خانۀ جنگل‌مانند و حیاطِ چاه‌دار و وسیع و دارودرخت‌های انبوهشان نگاه می‌کردم. یکی از دو دخترش، با قامتی درنظرم‌درازترهنگام‌صبح و خوابالودگیِ چشم‌های نیمه‌باز و دامن بلندِ سفید بر پله‌های خانه پیدایش می‌شد. لچکش را ناشیانه زیر چانه گره می‌زد و پیش می‌آمد و من در سکوت پارچ را به دستش می‌دادم و او لخ‌لخ کنان پارچ را از دستم می‌گرفت و در سکوتی جهان‌گیر در طویله را باز می‌کرد و وارد می‌شد. در چوبی را پس می‌داد و نور که به تو می‌تابید، از درون سیاهی هیبت گاوی عظیم پیش می‌آمد. با وقارِ تمام رو به دیوار ایستاده بود و چشمانش گویی از گوشه من را می‌پایید و از منخرین بزرگ و خیس‌اش بخار بیرون می‌زد. مانند کوهِ گوشتینِ بزرگی بی‌جنبش ایستاده بود و هر جنبش‌اش اعلان خطری بود برای من تا پا پس بکشم. گاوی سفید با لکه‌های ریزودرشتِ سیاه در جای‌جایِ پوستش. محلیان به آن گاوِ هلندی (هولندی‌گو‌ی) می‌گفتند. دختر آقای آرزم/آرزومند بی‌واهمه پارچ استیل را زیر پستانِ بادکرده از فراوانیِ شیر می‌گذاشت و روی چهارپایۀ کوچکِ چوبی‌ای پشت به من می‌نشست و با تکانِ اندکِ شانه‌ودست، پارچم را با صدایی تیز پر می‌کرد. گریستنِ آن دخترانِ درازقامت را بر بالین پدر، وقتی در آن هنگامۀ مصیبت‌زده مچاله‌تر بودند، به یاد دارم و فوجِ جمعیت و گردن‌درازکردن‌ها برای رویتِ چهرۀ زردِ مرده –چهره‌ای به‌غایت زرد- در اتاقِ پیرمرد را از چندوجبی شاهد بوده‌ام؛ اما چنانکه گفتم، دق کردن مبهم بود، روشن نبود، فهم نمی‌شد، در خاطر ترسیم نمی‌شد و تصور کردنِ چگونگی‌اش ناممکن می‌نمود.

دق‌ کردن دقیقاً چیست؟

در گزارشی در سایت ایندیپندنت فارسی خواندم که ترکیب اضطراب بلندمدت و رویدادی ناگوار می‌تواند موجب بروز پدیده‌ای به نام نشانگانِ دل‌شکستگی یا «دق کردن» در انسان شود. نشانگان دل‌شکستگی یا «تاکوتسوبو»[2] علایمی مشابه حملۀ قلبی دارد و می‌تواند با درد قفسۀ سینه و نفس‌تنگی همراه باشد. این نشانگان می‌تواند باعث بروز طیفی از مشکلات شود و محققان بر این باورند که سالانه ۲۵۰۰ نفر در بریتانیا به آن دچار می‌شوند. عموماً زنان در دوران پساقاعدگی به این عارضه مبتلا می‌شوند که در برخی موارد می‌تواند مرگبار باشد.[3] کسی در ایران حساب دق‌کردگان را دارد؟ اینجا حساب آنچه دارند بگو!

از آخرین دفعاتی که از زبان یکی شنیدم کسی دق کرده مرده، پس از مرگ ناصر حجازی، فوتبالیست و مربی خوشنام، از زبان حسین کلانی، در مستندی دربارۀ حجازی بود. البته حجازی گویا بر اثر سرطان ریه درگذشته است، اما تعبیر کلانی از مرگ او به سرنوشت و زیستی اشاره دارد که این شخصیت از سر گذرانده است. به زندگیِ پرمشقت‌ و ناملایمتی‌ها و نامردمی‌ها و نامرادی‌هایی که در حق او روا داشته‌ بودند. به همان چیزی که این مردِ سرتاپا کاریزما را از درون خورد و او بروزش نداد و به هیئت سرطان در تنش رویید و نطفۀ مرگ زیر پوستش شکفت. آن چه بود؟ آنچه پسِ چشم‌ها و صورتش می‌گذشت چه بود که توانست آن قدوقامت سترده از نقص و صورت پرجلال را درهم بشکند؟ حقیقتاً «تاریخ هر زندگی تاریخ رنج است».[4] و این همان‌جاست که دستم به قلم می‌رود تا دربارۀ دق کردن بنویسم. حکماً نطفۀ این جستار همان‌جا و همان‌سال بسته شده است.

سازوکار اندوهگینی و غصه خوردن

دلخواهم بود بدانم خمیرمایۀ آدمی از چیست که تا این اندازه مستعد اندوهگین شدن است؟ آیا خدا در لحظۀ‌ دمیدنِ‌ روحش در ما غمگین بود که چنین مستعد غم شدیم؟ اشارۀ او به وَهُوَ الَّذِيَ أَنشَأَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ،[5]‌ اشاره به آن است که این نفسْ نفس اوست و نفس او هم اندوه‌ذات است یا که ما همه یک تنیم و این تنِ واحد تنی‌ست غم‌آجین که تحویل گرفته‌ایم؟ گرچه خود با اشاره‌ای علمی به سازوکار دق کردن پرداختم، اما گمان می‌کنم سراغ از پاسخِ علمی گرفتن در چراییِ اندوه ما را به جای روشنی نرساند. شاید روان‌شناسان راست بگویند که اندوهگینی و غم به‌شدت به فرهنگ مرتبط هستند. شاید هم روزی علم دقیقاً گفت چه مرگمان است! با‌این‌حال، اکنون، گفتن از اندوه و چرایی‌اش برای علم همان‌قدر میسر است که گفتن از خیال. اما این نیمچه‌بن‌بست دستاویزِ نپرسیدن و نپوییدن نمی‌شود. بیایید داستان را ساده کنیم و بگوییم می‌دانیم که همه‌چیز زیر سر یاخته‌های عصبی و نورون‌ها و سرعت انتقال اطلاعات در قشر کورتکسِ مغز است. امان از علم! بااین‌همه، راستی را غم چگونه بر ما چیره می‌شود؟ چه‌چیزهایی مستعد بار کردنِ غم‌هایند بر خاطرمان و چه‌چیزهایی سبب‌ساز بار شدنشان بر قامتمان؟ پاسخ بی‌شمار است. چراکه شمارۀ غم‌واندوه بی‌حساب است. آدمی می‌تواند برای از دست دادن دفترچۀ یادداشتش نیز غمگین شود. آدمی می‌تواند برای مرگِ حیوانِ خانگی‌اش سخت بگرید. آدمی می‌تواند در فراقِ یار آهِ جگرسوز برآرد. آدمی می‌تواند در دوری از وطن، بی‌آنکه نشانی از حزن در او پیدا باشد، اندوه‌زده باشد. آدمی می‌تواند در وطنش غریبی کند و حکام با قوانین جاهلانه‌شان بر این‌گونه غربت بیفزایند. آدمی می‌تواند در نبودِ آزادی حبس کشد و هستی‌اش تنگ‌جا شود، هرچند سر به همه کوه‌ها و دریاها گذارد! به این ترتیب، با شرحی که از ازل تا اکنون دادیم، غمگین شدن برای آدمی، سوای بافتِ فرهنگی، آسان است و غم در دسترس و مایۀ غصه خوردن بی‌حد. گویا چندان هم محتاج چرایی و چگونگی نیست. خمیره همین است؛ همیشه بوده.

از همۀ این‌ها گذشته، شاید گفتن از اندوه و غم برای بسیاری راحت بنماید و باز شاید رها شدن از آن همچون پریدن گنجشکی از پیش رو سهل باشد و روزمره. شاید این حال‌واحوالی که من از آن دم می‌زنم برای عده‌ای پرت‌وپلاگویی باشد و نالازم و چسبیدن به رویی از سکۀ آدمی که حاصلی ندارد و می‌توان با روی دیگرِ خُلق انسان، با صلابت و مهابت از آن گذر کرد؛ شاید؛ ولی از‌آنجاکه امروزه آنچه مثل ریگ فراوان است، راهکارها و اندرزها برای گریختن از غم است و آویختن به شادی و زیستنِ شادمانه، بر اهمیتِ اندوه بیش‌ازپیش پی می‌توان برد و هراسِ غیرعادیِ آدمِ امروزی را از آن دال بر حضور بی‌تخفیف و پراثرش دانست. به کجا چنین شتابان؟ به گریز از این همه غم؟

از غم‌ها

از این پدیدارشناسیِ غم بگذریم. حقیقتاً غم و اندوه با آدمی چه‌ها که نمی‌کند. غصه غصۀ وطن باشد یا غمِ زیستن و اندوهِ هستی و حزنِ نامردمی‌ها و ملالِ تنهایی‌ها و محنتِ حرمان‌ها و رنجِ فقدان‌ها، توفیری ندارد، حاصل باری‌ست که در سینه می‌انبارد، وزنی‌ست که بر دوش می‌نشیند و دلی که انگار در مشت فشرده می‌شود و گاهاً تیر می‌کشد و چشمی که آویختنِ پرد‌ۀ غم فروغِ نگاه را از آن می‌رباید. چشم‌ها هرگز دروغ نمی‌گویند. به این‌گونه چشم‌های غم‌زده باز خواهم گشت.

غم‌های سنگین‌تر و سهمگین‌تر را به‌یاد می‌توانید آورد؟ آیا می‌توانید تصور کنید وقتی صبح‌ها چشمتان به نورِ آفتابِ صبح‌گاهی می‌افتد، نخستین و تنها تمنا در دل مردن باشد؟ علت باید چه‌سان گران باشد تا دست رد زد بر سینۀ همه زیستن و همه امید و همه ایمان. آیا هرگز شاهدِ لحظه‌لحظۀ شکفتنِ شکوفه‌های پیچک در صبح‌گاهان در حیاط خانه بر اثر بی‌خوابی بوده‌اید؟ کدام سبب آن‌سان نیرومند است تا تمام شب خواب از چشم برباید یا که اندیشۀ خواب هرگز از خاطر نگذرد؟ «هرگز فوراً بدبختی کسی را باور نکنید. بپرسید که می‌تواند بخوابد یا نه؟... اگر جواب مثبت باشد، همه‌چیز روبه‌راه است[6]

چه غمی باید بر دل هوار باشد تا آدم اینچنین شود؟ چرخ چگونه می‌چرخد و غم به چه بدل می‌شود که در دالان هاضمه درد می‌شود و سرِ دل سنگ می‌شود و جرعه‌ای آب خوردن هم سخت می‌شود و پشت و کمر از این درد سیاه می‌شود؟ آیا درد و گریه خواب را بر شما حرام کرده است؟ آیا کنارِ دردِ آتشناکِ سوزش معده و گریۀ شبانۀ یارتان بی‌خواب شده‌اید و لال مانده‌اید و به دست‌های وامانده چشم دوخته‌اید و نی‌نی مردمکانتان لرزیده از لرزه‌های ناتوانی از اینکه فقط بغل کردنِ عبث از عهده‌تان ساخته است؟ آغوش را بی‌هوده دیده‌اید؟ آیا می‌فهمید مادری را که از داغِ مرگِ نوزادش، از داغِ غمِ مرگِ نوزادش، از داغِ غمِ بیرون از تحملِ مرگ مرده باشد؟ آیا روی گرداندنِ پدر و مادر و برادر و خواهر و دوست را چشیده‌اید؟ تنهای تنهای تنها شده‌اید؟ بی‌کسی را می‌دانید چیست؟ همۀ این‌ها می‌شود غصه خوردنِ بیرون از اندازه که آخر می‌شود دق کردن، اما خود را به چهرۀ امراض و بیماری‌ها به ما نشان می‌دهد. همۀ این‌ها می‌شود غمباد و دل‌افگاری.

این‌ها همه نمونه‌دردهایی بود که می‌تواند اسباب دق کردن را فراهم کند. نه که این‌گونه دردها علت تامِ دق باشد. که اینها مشت است نمونۀ خروار. ماسیدنِ درد و اندوه در درون آدمی چیزی‌ست بس دهشتناک که به انسان‌ها دو روی می‌بخشد. رویی معمول و آشنا در صورت که هیچ نشانی از آنچه در درون با خود دارد بروز نمی‌دهد و حتی همیشه به خوشی و خنده دیده می‌شود. و رویی در درون که آماجِ ناشناختۀ عوالمِ غم است. گو این غم شناس باشد و علتِ بیرونی داشته باشد، گو بیگانه باشد و باطنی (!) و گاهاً مبهم و شاید حتی فلسفی. این نوعِ دوم وادیِ دیگری‌ست که حتی شاید غم انگیزاننده هم باشد از برای خلق و این دست چیزها! شگفتا که خاطر ما وقتی حزین است شعر تر انگیزد. این غم خودآگاهی‌ای به‌دنبال دارد که گویا چندان هم بی‌خطر و بی‌عقوبت نیست. حال با آن کاری‌مان نیست. اینجا من با نوع نخستِ غمی کار دارم که از آن دم می‌زنم. غمی شناس، روشن، معمولی و زیسته به تن‌ها و خاطرهای رنجور. و وقتی از چنین اندوه و غصه‌ای دم می‌زنم گمان نکنید هیچ باشد و هضم‌کردنی و سهل. از یاد نبرید که هیچ غمی، حتی کوچکش اندک و سبک نیست. همه غم‌ها، حتی کوچک‌ترینشان بزرگ‌اند و سهمگین. «هنگامی که رنج و مصیبت به کسی روی می‌آورد، هیچ‌گاه به‌صورت جاسوسانی منفرد نیست، بلکه گروه‌گروه پیش می‌آید».[7]

کشورِ دق‌خیز

آنچه در این باب، اینجا، در این کشور، رخ می‌دهد بیشتر علت‌های شناس دارد و از حیث فراوانی آن‌قدر هست که زیستن در این خاک را پیش‌پیش به چیزی مصیبت‌بار بدل کند و اشکالِ اندوه را در لباسِ لشگرِ دردومرض به‌سوی جان رهسپار کند. ازاین‌رو، سلامت ماندن اینجا کارستانی‌ست از آن دست که از دست همه برنیاید. خواه دختری بوده باشی کرد یا بلوچ یا ترک، با ریسمان‌های رسم‌ورسوم کهنه بر دست‌وپا و سرنوشت و عمرت، خواه روزنامه‌نگار یا نویسنده‌ یا شاعر یا فعال محیط‌زیستی تهران‌نشین که سودای نوشتن و فریاد کردنِ نهانِ آدمِ اینجایی و درد اینجایی و کوفت اینجایی در خیالت باشد و سایۀ عکازۀ استصواب را ببینی بر سر. «چه تازیانه کف پا خورده باشد، چه از فشارخونی موروث در رنج بوده باشی، قرار جایش را می‌سپارد به بی‌قراری که وقت‌وبی‌وقت، سایه‌به‌سایه، رگ‌به‌رگ، دنبالت کرده است تا این خواب.»[8] آن قرار که بدل می‌شود به بی‌قراری، حال علتش از هرچه بوده باشد، آستانۀ ورود به جهانِ اندوه است. شاید آن تبدیل در نظر مختاری اضطراب باشد، اما به چشم من اضطراب نیز ارتباطی نازک با حزن و اندوه دارد. گامِ پیش از اندوهگین شدن شاید اضطراب است. نمی‌دانم!

گاهی هم ارتفاع پریدن خیالتان بیش از ارتفاعِ پریدنِ اذهانِ دیگران است و این، که به خودی خود نباید چیزی غمبار باشد، به زیستن در سرزمین قدکوتاهان شباهت می‌برد و بدل به رنج و اندوه می‌شود؛ چنان‌که فروغ بود. طولش ندهم، من از هر چشم و هر گوشه به این صحنِ سبز و مقدسِ زندگی بنگرم، ازدحامِ سیاهِ اندوه را بیش از فوارۀ شادِ آن میانه و قاصدکان جمیلِ پرّان در اکنافش می‌بینم.

چشم‌های عارف

از بزرگ‌ترین دق‌کرده‌های تاریخِ دقِ ایران –چراکه ایران خاکی‌ست دق‌دهنده و در این باب باید کتابی جامع نوشت-، دست‌کم از میان آنانی که من می‌شناسم، عارف قزوینی‌ست. نخستین بار در کتاب چهار شاعر آزادی از محمدعلی سپانلو خواندم که عارف بر اثر دق، در گوشه‌ای از قزوین موسوم به درۀ مرادبیگ، در تکی و تنهایی مرده است. هنوز به‌یاد دارم هنگام خواندن احوال اواخر عمرش گویی سینه‌ام فشرده می‌شد و در جانم چیزی می‌خلید و حاصلش افشره‌ای می‌شد از وجودم که به‌سوی عارف پرمی‌کشید. دوست‌ می‌داشتم در آن زمانه می‌زیستم و به‌سویش، پیاده یا سواره، می‌شتابیدم و در آغوش‌اش می‌کشیدم تا فقط از دق نمیرد. تا از غمش بکاهم و زنده بماند که فقط از دق نمیرد. تا به حال در سیمای عارف قزوینی، در عکس‌های اواخر عمرش، دقیق شده‌اید؟

او دقیقاً سیمای کسی را دارد که از چیزی بسیار در رنج است. به چشمانش خیره شوید. حتی از پس دهه‌ها می‌توان آن مایه از فراوانیِ اندوه را در نگاهِ فروغ‌مرده‌اش دید. نگاه عارف در عکس‌های اواخر عمرش، از بس برای من هنگفت و چشمگیر است که آن را پیش و بیش از نزاریِ جانش می‌بینم که نخست نظر دیگران را می‌گیرد. این نگاهِ غم‌اندود را من در نگاهِ شاعرانِ دیگرِ هم‌عصرش نمی‌بینم. در نگاهِ ایرج‌میرزا ندیده‌ام، در نگاهِ بهار ندیده‌ام، در نگاهِ عشقی ندیده‌ام -گرچه نگاهِ عشقی نگاهی‌ باشد عاصی و جسور و بابِ خلق من-. اما نگاهِ عارف در عکس‌های سالخوردگی‌... خلافِ عکس‌های جوانی‌اش، نگاهِ غم‌دارِ رنجبری‌ست که گویی شیرۀ جانش را می‌مکد و او را یارای تقابل و ایستادن و رزمیدن با آن نیست تا پس‌اش بزند و از آن برهد.

خانۀ عارف، اکنون!

حتی حالِ کنونیِ خانۀ عارف هم حالِ دق کردن است و دق دادن. گویی که غمِ بزرگِ جان این شاعر در آن خانه بدل به شبهی شده و رگ‌وپی خانه را تسخیر کرده است. ببینید! خوب به عکسِ خانه‌اش نگاه کنید. گوشه‌ای، در محلۀ حمدالله مستوفیِ قزوین رها و ویران، افتاده است. با در‌و‌دیواری فروریخته و حیاطی انبوه از خرده‌پرده‌های بی‌مصرف و دورانداخته. با اندرونی‌ای سیاه، سیاه. سیاه به طولِ یک تاریخ بخت‌برگشتگی. آخ عارف! دق‌ات هنوز منتشر است و صریحانه از دیده به سینه راه می‌برد. چه بر تو رفت و چه کشیدی که چنین شد؟ کاش بودم و به من می‌گفتی که «آیا به که می‌شود گفت که سینۀ من گرفت و من استطاعت معالجۀ آن را نداشتم تا اینکه به کلی از بین رفت[9] ما نیک می‌دانیم این درماندگی و بی‌زوری را عارف جان. من می‌دانم آن دامن‌گیریِ بدبختی را: «آخر این چه بدبختی بود که دامن گیر من شده ‌است. فرمانفرما با من بد، سلیمان‌میرزا بد، قوام‌السلطنه بد، تقی‌زاده هم بد، نصرت‌الدوله بد، ملک‌الشعرا بد، مرتجع و آزادی‌خواه هر دو دشمن، من از هر طرف هدف تیر کینه‌خواهی شده[10] چنین شده‌اید؟ چنین تک از جهان افتادید؟ باید بر این نکته دقیق شوم که همه بابا‌طاهر نیستند بگویند: تو (خداوند) یار بی‌کسان ما را همین بس. یا همه ابوسعید نیستند بگویند: ای جملۀ بی‌کسانِ عالم را کس. من از آنانی می‌گویم که اینان نیستند و قرار هم نیست باشند.

غمبادِ عباس

خواستم این جستارگونه دراز نشود، اما دیدم نمی‌شود به او اشاره نکنم. آخرین دق‌کردۀ بزرگِ خاکِ دق‌خیزِ ایران هم عباس معروفی‌ست که دور از وطن مرد. او خود شهادت می‌دهد که غم‌وغصه خوردن اسباب درد‌ومرضی برایش شده و جانش را گرفته است. زمانی که سال 99 خبر سرطانش را می‌دهد، پای عکسی از خود که در جامۀ نزارنمای بیمارستان فرورفته و بر چرخی نشسته این‌گونه نوشته است: سیمین دانشور به من گفت: «غصه یعنی سرطان! غصه نخوری یک‌وقت، معروفی!» و من غصه خوردم. اینجا در بیمارستان شریتۀ برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشته‌ام، از دوشنبه وارد مرحلۀ پرتودرمانی می‌شوم؛ در تونلی تاریک به نقطه‌های روشنی فکر می‌کنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمه‌کاره‌ام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم. هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: «بدن شما چهل‌ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده. پش گِهبت». گفتم: «در طب ایرانی به این بدبیاری می‌گویند غمباد.» خندید.

چیزی که معروفی از آن دم می‌زند، پیشتر در رمانِ سالِ بلوایش آمده بود. تا‌به‌حال گمان کرده‌اید چرا صفحه‌های آخر این رمان آن‌سان نفس‌گیر است و دلتنگ‌کننده؟ نویسنده چگونه توفیق یافته تا آن دلتنگی و غم و غربتِ سهمگینِ روانِ نوشا را به خواننده انتقال دهد؟ آیا جز این می‌تواند باشد که خود آن غم را خورده و آن غربت را چشیده و آن تنگیِ دل را به سینه کشیده؟ وقتی صفحه‌های آخر سال بلوا را می‌‌خواندم گویی در جایی تنگ گرفتار شده‌ بودم. گویی قبض سینۀ نوشا از آن همه نامرادی قبض سینۀ من بود. به خیالم، تمامِ آن رمان نوشته شده تا احوالِ غم‌دیدۀ نوشا در رگ‌‌وپی‌تان جاری شود. معروفی می‌خواست بدانیم دق‌کردگان چه کشیده‌اند. که حکماً خودش چه می‌کشد.

خطاب به نوشندگانِ غصه و غم

در آخر، خلافِ معروفی، من نمی‌گویم بسی غصه می‌خورم، چراکه خمیره‌ام خمیرۀ آنچنان غصه‌خوری نیست. هرچند دست‌مایۀ غم‌وغصه در زندگی‌ام، از کودکی تا اکنون، هیچ کم و هیچ کوچک نیست. اما تلاش‌وتقلایم هم برای غصه نخوردن همیشه توفیق‌بردار نیست. چراکه اینجا زیستن و غصه نخوردن، با وجود رونقِ وافر غم، اصلاً آسان نیست؛ آخ! دریغا از این سرزمینِ غصه‌خیزِ دق‌مرگ‌کن. خاصه غم غمِ یار باشد و تنِ رنجورش که این خود غمِ غم‌هاست؛ سنگین‌ترین بارهاست، زانوشکن‌ترین دردها. به همین خاطر، بنده فقط می‌توانم هشدار بدهم که بپایید خودتان را که با اینجا زیستن همیشه نمی‌توان همراهِ ساقی به هم تازید و بنیادش (غم) برانداخت. این تازیدنِ ناشی از شراره‌های هنوز باقیِ عصیان در بدنِ نرم‌و‌نازکِ تایتانیتان، به‌قدری کوتاه است که کفافِ درازی و سمجی و چغریِ لشگرِ جناب‌اش را نمی‌دهد و او آخرِ امر فائق می‌آید. ختم کلام را حکیم طوس گفته بود که «ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم، به‌ناچار گردن ورا داده‌ایم».[11] اینجا مرگ را اقتدارِ غم یا به زبانِ آکادمیک‌تر، اتوریتۀ غم‌وغصه بگیرید.

حال با این اوضاع چه باید کرد تا از دق نمیریم یا آستان به ورودِ غم ببندیم و بر عمرِ قرار بیفزاییم؟ پاسخ ظاهراً ناامیدانه است: برای آن دسته که قرار نیست باباطاهر و ابوسعید باشند، هیچ! آری هیچ سلیحِ نقره‌فام و تیغِ بلارکی در میان نیست، اما پیش رو آنچنان نبردی‌ست که پیش‌پیش بدانید ظفر با شما نیست و هرچه هست هزیمت است. حافظ هم نفریبدتان که نه آنید که زبونی کشید از چرخ فلک. نه! شمایید و این بدنِ نرم‌ونازک و قمصور، و خاطرِ اسفنجین که هر قطرۀ اندوه را از هر کجای عالم، به هر سبب ریزودرشت، پرعطشانه به درون می‌کشد و آن رزمِ مدام با فوج‌ لشگرِ اسیری یک دم فرونخواهد نشست و اسفنج اندوه بر سرتان فشرده خواهد شد. به سخن دیگر، ز‌یستن و غم ملازمانِ ابدیِ هم‌اند در مجلسی رنگین، و شادی گهگاهی دلقکانه به میان می‌جهد. از من گوش بگیرید و در پی درمان نباشید. «بزرگ‌ترین بیماری بشر از رهگذر مبارزه با بیماری‌هایش پدید آمده، و داروهای به ظاهر شفابخش، به‌مرور، اوضاع را وخیم‌تر کردند».[12] آن پستوها، پشتِ سینه‌وسر، در ضمیروذهن، هرچه دارید در کار کنید تا بلکه هم‌زیستیِ مطلوب‌تری (بخوانید رزمِ آبرومندتر) ازآنتان شود و شمار بیل‌های حمالِ مرگِ خالی‌شده در چالۀ سینه کم‌شمارتر شود. همین.


1. در خاطرم درست نمانده که نام فامیلش کدام بود.

2 .Takotsubo cardiomyopathy.

3. https://www.independentpersian.com/node/156056/

4. نقل از جهان به‌مثابۀ اراده و تصور، آرتور شوپنهاور.

5. سورۀ انعام،‌ آیۀ 98.

6. سفر به انتهای شب، لویی فردینان سلین، ترجمۀ فرهاد غبرایی، ص452.

7. هملت، ویلیام شکسپیر، ترجمۀ به‌آزین، نشر دات، ص114.

8. از شعر «بی‌خوابی» از محمد مختاری.

9. شهر شعر عارف: زندگی و بهترین آثار ابوالقاسم عارف قزوینی، محمدعلی سپانلو، علم، 1375.

10. نقل از دیوان عارف قزوینی.

11. شاهنامۀ فردوسی، پادشاهی نوذر، بخش 12.

12. تسلی‌بخشی‌های فلسفه، آلن دو باتن، ترجمۀ عرفان ثابتی، انتشارات ققنوس، ص289.

در باب تیپ و لباس و شیکی و مد

دیدن هرروزهٔ زنان و مردان (دخترکان و پسرکان) نوپوش هم‌زمان از جمله حیرت‌ها و سرگرمی‌های من است. برایم گونه‌ای از مواجهه با بیگانگان است که خیالم به من می‌گوید باید هم متحیرکننده باشند هم سرگرم‌کننده! خاصه زنان و دختران دفن‌شده زیر لعاب سرخاب‌و‌سفیداب و جامه‌های نویی که حکماً هنوز یکی‌دو ماه از خریده شدنشان نگذشته و شاید هنوز آن‌قدر چرک‌مال نشده‌اند تا کارشان به ماشین لباسشویی بکشد و رنگ نوییشان بپرد.

هنگام دیدن این دست کسان، معمولاً یا ابروهایم را بالا می‌اندازم و به ایشان می‌نگرم یا چشمانم را ریز می‌کنم تا بلکه جزییات پوشش و تناسب و علت وسواس‌شان را برای برگزیدن رنگ و نوع لباس و تبعیتشان از مد و این چیزها و بیشتر را بسنجم و بفهم‌ام. اِبایی هم نیست، نگاه می‌کنم که آن‌ها موجوداتی‌اند در معرض چشمِ جهان‌بینِ من و ناگزیر از دیده‌شدن؛ ای بسا نیتشان نیز فقط دیده شدن باشد.

هیچ‌چیز هم از بزک‌دوزک‌های ایشان و حتی برجستگی و تورفتگی بدن‌هایشان از نظرم پنهان نمی‌ماند. از پیرسینگ تک و دوبل گوش و لب و ابرو و تتوی گردن و ساعد و مچ پا و رژ لبِ مات و براق و سایه‌ٔ کات و نازکی و کلفتی ابرو گرفته تا فریم عینک و بند عینک و دستبند و انگشتر و مانیکور و طرح لاک روی ناخن‌ها و رنگ و جنس کفتان‌ها و اندازهٔ نیم‌تنه‌ها و بلندی تیشرت‌ها و نوشته‌های روی آن‌ها و شلوارهای گپ و بگ و کلاه‌های بره و زاپ‌ شلوارها و خشتک‌های چسبیده و گشاد و هایلایت موها و مدل کوتاه شدنشان یا نوع بستنشان و لَختی و فری و مقدار استفاده‌شان از اتوی مو و خیلی چیزهای بیشتر.

شاید هم چون من همیشه با فقر دست‌به‌گریبانم چنین است و این زلم‌زیمبوها به نظرم این‌گونه می‌آید. اما اگر من فقیرم و دیگران دارا و توانمند، چس‌ناله‌های ایشان از فشار اقتصادی و زندگی سخت و هزینه‌های بیرون از توش‌وتوانشان را چگونه باور کنم. مگر اینکه تصور این جماعت از توانمندی چیزی کهکشانی باشد که از قضا هست. بروید بخوانید که این جماعت با چقدر عایدی ماهیانه از زیستن راضی می‌شوند تا بدانید گزافه نمی‌گویم.

برای بار هزارم تکرار می‌کنم به خیال من لباس پوشیدن «هیچ» اهمیتی ندارد؛ بزک‌دوزک‌ها که بماند. ترجیحم با شلوارک زیستن است و یک لا پیرهن یا عرق‌گیر گل‌وگشاد و مندرس در تمام موقعیت‌های رسمی و غیررسمی؛ بی‌ذره‌ای اغراق. عموماً چیزی می‌پوشم تا به سبب‌های عرفی و اخلاقی لخت نباشم. زمستان‌ها هم چیزی تن می‌کنم تا سردم نشود. کفش و کتانی هم ذلت محض است، دمپایی و صندل همیشه چاره‌سازند، مگر اینکه سرد باشد. اینکه چه بپوشیم و الان چی مد است دیگر اختلال است و وسواس. و زودزود دلواپس این بودن که «لباس نو ندارم» یحتمل گونه‌ای از روان‌پریشی‌ یا دست کم مشکلی روانی‌ست. من و یار که سه‌چهار سال یک بار یک دست لباس می‌خریم و آن را آن‌قدر می‌پوشیم تا پوشیدنش تمام شود! من حتی از لباس مرتب پوشیدن و موجه بودن هم درگذشته‌ام و حتی این‌ها هم دیگر اهمیتی ندارند. گواه این ادعایم شلوارهای پاره و پیرهن‌های عرق‌کرده و چروک و صورت نتراشیده و موهای ژولیده‌ است. آراستن و به قولی تیپ زدن و این حرف‌ها... چیزهایی است به‌شدت تحمیلی. چه کسی تحمیل می‌کند؟ عرف، جامعه، طبقۀ اجتماعی، دوستان و گروه‌ها و خانواده، دانشگاه، جایگاه آدم‌ها، طبقه‌بندی‌های شهری و قشری و خصوصیات فرهنگی و... من هم که عاصی از چیزی که به‌زور بهِمان بچپانند.

به عطر زدن که می‌رسیم که به خیالم دیگر تجاوز هرروزه به حقوق شهروندی من نوعی است. آن هم چه عطرهایی که استشمام رایحهٔ گوه‌اندودهٔ حشره‌کش‌ها را ترجیح می‌دهم. دربارهٔ عطر زدن مدت‌هاست چیزهایی در سر دارم برای نوشتن. اینکه چگونه این امر نقض حقوق شهروندی و دموکراتیک آدم - صحبت از حقوق دموکراتیک، آن هم اینجا در این مملکت یاجوج‌و‌ماجوج- می‌تواند باشد و کسانی را که افراط‌گرایانه با عطر دوش می‌گیرند باید مجرم شناخت. در حقیقت در تمام این موارد با نوعی اسنوبیسم طرفیم که از سوی افراد نوکیسه سرمی‌زند.

خلاصه سخت نگیرید دوستان، هیچ‌یک از این‌ها هیچ اهمیتی ندارد. احتمالاً فقط زمانی که مقدار ترشح تستوسترون بدنم در هفده‌هجده‌سالگی فراوان بود، چنین حساسیت‌هایی داشته‌ام، اما بلافاصله پس از آن دوران و خیلی زود (شاید در بیست‌ودو‌سه‌‌سالگی) تا همین اکنون تمام این چیزها نه‌تنها از درجهٔ اهمیت افتاد که نه قدری در چشم‌ام دارد نه ارزشی تولید می‌کند و نه قادر است مرا ملزم کند به رعایتش. آنچه اهمیت دارد چیزهایی‌ست ورای ظاهر و پوشش؛ بسیار فراتر و دورتر از این‌ها.

https://t.me/Shghch

مختصری در باب شگفتی از هستی و قهر و آشتی با آن

آندره ژید در مایده‌های زمینی می‌نویسد: فرزانه آن کس است که از هرچیز به شگفتی افتد. در سوی دیگر جهان و در قرن پنجم هجری، هجویری در کشف‌المحجوب می‌نویسد: معرفت آن بُوَد که از هیچ‌چیزت عجب نیاید.

عین این سخنِ هجویری را عطار هم گفته است، اما در خاطرم نیست در کدام کتابش. این تغییر در تعریف حقیقت –یا اگر مایل باشید بگوییم مواجهه با هستی-، اگر بتوان چنین گفت، برای من بسیار ‌دست‌مایۀ سیرِ هستی است و عجب آنکه توانایی نگریستن به آن از هر دو سو را دارم! شاید چون شخصیتی چندپاره دارم.

یعنی هم گمان می‌کنم که باید از هیچ‌چیز به شگفتی نیفتاد، هنگامی که سالخورده‌تر می‌شویم و مایه‌های خرد و حکمت در ما فزون‌تر می‌شود –چنانکه شوپنهاور در باب سالخورده‌ شدن و رنگ باختنِ شگفتیِ پدیده‌ها هنگام جوانی می‌گوید-؛ هم باید از همه‌چیز حیرت کرد. چراکه جهان هرچند دُمِ تکرار داد، بااین‌حال، همواره شگفت‌آمیز است. مثلاً هنوز هم در راهِ بازگشت به خانه، درست هنگام غروب آفتاب، سرخ شدن خورشید و پاشیدن رنگ‌های نارنجی و قرمز و اخرایی را در آسمان به‌دقت دنبال می‌کنم. به رفتار ابرهای اطراف. به غلظت رنگ‌ها از مرکز به پیرامون. به آن حالتی که در آسمان غرب حکم‌فرما می‌شود تا زمانی که خورشید تماماً از دیده پنهان شود و همچون سکه‌ای بیفتد پشتِ صندوق و ظلمت آهسته‌آهسته پیش بیاید. مانند تصادمِ دوچیز یا انفجارِ یک چیز است. گویی چیزی می‌‌خواهد به حضورِ دیدگان برسد؛ با رساترین و شکوه‌مندترین مهارت‌ها، به دیدگان تیز برسد؛ آنان‌که چشمِ عقاب دارند. سال‌هاست همین غروبِ تکراری را چنین به دیده مطالعه می‌کنم.

با‌این‌همه، دو مسئلۀ ژرف در باب دو نقل قول ابتدایی هست.

نگاه ژید در مایده‌های زمینی برآیند و نمودِ دیدِ انسانِ غربی‌ست به طبیعت و پدیده‌هایش -و فقط غربی نیست که چنین می‌نگرد-. اینکه همواره خمیرۀ شگفت‌زده کردنِ انسان را در خود دارد. مسئلۀ التذاذ و لذت‌خواستن از هستی‌ست. اگر این کتاب را خوانده باشید، می‌دانید که در باب نوشیدن و خوردن و بهره بردن از متاعی‌ست که بر کرۀ زمین برای انسان فراهم شده است؛ بهرۀ جسمانی و متعاقباً سپاس‌گوییِ خداوند برای چنین نعماتی. انسانِ غربی هر روز با همین نگاه زندگی می‌کند. آن انسانْ عاشق زندگی‌ست. اینکه کوه‌ها را در‌می‌نوردد و اعماق اقیانوس‌ها را می‌کاود و درون تاریک‌ترین جنگل‌ها را می‌جوید و به آمیزش و سکس همچون تفریح می‌نگرد، از همین خصلت است که چنین می‌کند. طبعاً این خصلت سویه‌های مخرب و منفی، نیز به همراه دارد. اشاره به آن خلط مبحث می‌آورد، پس با آن عجالتاً کاریمان نیست.

نگاه هجویری و عطار –اینان فقط دو تن از واگویه‌کنندگان چنین دیدی‌اند و دنباله و پیشی دراز دارند-، به خیال من نگاهی‌ست پشت‌کننده به هستی. نگاهی که می‌تواند خطرناک هم باشد. چرا؟ چون در نهایت «برای عموم» به پردۀ عادت بر چشمانشان منتهی می‌شود و این یعنی پیش از مرگ مردن؛ از هیچ‌چیز به حیرت نیفتادن. آیا عادی شدن و در عجب نشدن از جهان، معنایی جز این می‌دهد؟ اینجا باید زندگی کردن و دوست داشتن‌اش را جار زد؛ همچون کشفی نو. گویی که حقیقتِ پذیرفته شده چیزی‌ست غیر از این. و هست. اینجا، هست. اگر به دین رجوع کنیم که این جهان را تفاله‌ای بیش نمی‌‌داند.

دقت کنید که مسئله را از دید «عموم مردمان» مطرح کردم، نه آنانی که قدری ظریف‌تر می‌نگرند. به خیالم فرق هست که کدام آموزه و حکمت را به که می‌گویید. هرچه در هرکجای تاریخ نوشته‌اند و گفته‌اند برای خواندن و شنیدن همگان نیست. حقیقت را نمی‌توان یکباره و پوست‌کنده پیش جماعت گرفت؛ یا کور می‌شوند یا کر. داستان موسی و کوه طور را که یادتان هست.

سوالِ بنیادی‌تر:

اگر حقیقت را ثابت، وثیق، پاینده و یگانه بدانیم، چگونه از یک حقیقت دو دید با دو شیوۀ متضادِ زیستن منتج می‌شود؟ مگر آنکه حقیقت چیزی سیال، دگرگون‌شونده، متغیر و ذوابعاد یا چندوجهی باشد. اگر چندوجهی بودنش را بپذیریم، آیا حقیقت فردی می‌شود؟ اگر فردی باشد، یگانگیِ حقیقت از میان برمی‌خیزد و تناقض و دوگانگی در آن رخنه می‌کند. آیا این ذاتیِ حقیقت است؟

صحنه‌ای از فیلمِ آخرین سامورایی (2003)، ساختۀ ادوارد زویک با بازی تام کروز هست که ناتان آلگرن (نام شخصیت کروز)، پیش کاتسوموتو (با بازی کن واتانابه) می‌رود. کاتسوموتو در باغی انبوه از درختان گیلاس قدم می‌زند و زیر شاخه‌ای می‌ایستد و چنین می‌گوید:

The perfect blossom is a rare thing. You could spend your life looking for one, and it would not be a wasted life.

«شکوفۀ کامل چیزی‌ست نادر. می‌توان تمام عمر را پای نگریستن به یکی از آن‌ها صرف کرد، و زندگی به اتلاف سپری نشده باشد

نگاهِ شرقیان نیز به نگاهِ ژیدِ غربی مانند است. این میان، ما -که نه شرقیِ کامل شدیم نه غربی-، چرا همواره خواهان آنیم که زودتر از این جهان رخت‌بر‌بندیم و گورمان را از دنیا گم کنیم و در نکوهش آن از هیچ کلامی فروگذار نبوده‌ایم؟ بادی به غبغب می‌اندازیم و از حافظ که حافظۀ ماست قرض می‌گیریم و می‌گوییم: جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است، هزار بار من این نکته کرده‌ایم تحقیق.

یک تن در تمام تاریخ ما خلافِ این گفته است و آن خیام بوده است. کنایی نیست؟ شاید حظ بردن از هستی اینجا معنایی دیگر دارد که سعدی به دیدۀ تحقیر می‌گوید:

تنگ چشمان نظر به میوه کنند، ما تماشاکنان بستانیم. اینجا، ژید می‌تواند در نظر سعدی تنگ‌چشم به نظر آید. حقیقت، همین‌اندازه دوپهلوست.


https://t.me/Shghch/199

موطن آدمی را...

موطن آدمی را بر هیچ نقشه‌ای نشانی نیست

موطن آدمی تنها در قلب کسانی‌ست که دوستش می‌دارند.


این سطرهای شاعر آلمانی را با صدای احمد شاملو و موسیقی بابک بیات به‌یاد بیاورید. در اولین ماهِ سالِ نو، بیش از هر چیز دیگری، این دو سطر را با خود تکرار کرده‌ام و هنگامی که زیستن و نفس کشیدن در زادگاهم به زیستن و نفس‌تنگی در غربتِ غربت‌ها همانند شده است، به کسانی اندیشیده‌ام که در قلبشان جا دارم و کسانی که در قلبم جا دارند. تعدادشان به شمارۀ انگشتان دو دست هم نرسد شاید، اما یکیشان، به‌اندازۀ تمامِ عالم از همه‌کس بی‌نیازم می‌کند. از هر وطنی، از هر زبانی، از هر مکانی و از هر زمانی...

از این گذشته، همچنان پس از گذشت بیش از بیست سال از نخستین بار که آن را به گوش جان شنیدم، معتقدم، گوش فرادادن به دو مجموعۀ شعر چیدن سپیده دم و سکوت سرشار از ناگفته‌هاست، ترجمه‌ای‌ از شعرهای مارگوت بیکل، از مهم‌ترین گام‌های هرکس در فرایند رشدِ شخصیت، وسعت بخشیدن به پهنه‌های فکری و بلوغِ عاطفی تواند بود. از این حیث، نه برای خود، که برای فرزندم خرسندم.

پیغام

چون درختی اندر اقصای زمستانم

ریخته دیری‌ست

هرچه بودم یاد و هرچه بودم برگ.


هیچ‌چیز به‌اندازۀ همین چند کلمه از اخوان نتوانست سالی را که از سرم گذشت، توصیف کند. سالی که بسیار اندک شعر خواندم، و حضورِ جنابش را در اطرافم کمتر احساس کردم، اما در آخر، او بود که سخنِ پایانی را بر زبانم راند.

بخشی از شعر «پیغام»، از مهدی اخوان ثالث،‌ سرودۀ‌ 1336.

نیشتر

ما به هر شیِ غیرذی‌روحی در زندگی‌مان به شدت وابسته‌ایم و مدام در هراس از اینکه نکند آن را از دست بدهیم زندگی‌ می‌کنیم. از دم‌دستی‌ترین نمودهای این هراس، بیرون آوردن گوشی همراه در مترو و اتوبوس است. درحالی‌که، صندلی کناری خالی است، به‌شدت از اینکه آن را روی صندلیِ کناریِ خالی بگذاریم تا دستمان بازتر شود و کار بیرون کشیدن مثلاً هندزفری آسان‌تر شود، ابا می‌کنیم.

- خب می‌قاپنش!

می‌دانم. اما این علت‌تراشی توفیری در اصلِ قضیه به وجود نمی‌آورد. ما و جانمان به این اشیاءِ احتمالاً گران‌قیمت بسته است. و این بستگی، در نظرِ من یک‌جور اختلال یا نقص بر سرِ اصالتِ انسانی و رهابودگی و اساساً آزادی‌ست. گیرم هم دزدیدند، به‌جهنم. شما بگو فلان‌قدر قیمت آن است. باز هم می‌گویم به‌درک! همین بستگیِ ما به قیمتِ چیزها و اشیاء تربیتِ آزادِ انسانی‌مان را منحرف کرده است و به موجوداتی بدل شده‌ایم که قلادۀ آزادیمان دستِ همین اسباب‌بازی‌هایی است که بر شمارش هر روز اضافه می‌شود.

اگر در چنین وضعیتی قرار بگیرم، همواره عامدانه گوشی‌ام را روی صندلیِ خالی پرت می‌کنم! حتی اگر کتابی به دست داشته باشم و به گوشی برای یادداشت‌برداری محتاج باشم، اگر صندلیِ خالی‌ای در کار باشد، آن را روی صندلی خالی می‌گذارم. به خیالم ضدِ این جریانی که توصیفش کردم، حرکتی در اندازۀ خودم می‌کنم تا برهم‌زنندۀ آن هراسِ منتشر‌شونده باشم. توضیحِ بیشترش خیلی حوصله می‌خواهد که شما ندارید.

فقط گوشی هم نیست. سال‌ها پیش، وقتی هجده‌نوزده‌ساله بودم، اگر با دوچرخه به کتابخانۀ محل می‌رفتم، دوچرخه‌ام را بدون قفل و هیچ محافظی روبه‌روی درِ اصلیِ کتابخانه رها می‌کردم. شاید در نظرِ نخست احمقانه به‌نظر برسد، اما از همان‌ زمان‌ها نیز این احتیاط‌مداری و پُر شدنِ ذهن از احتمالِ مال‌باختگی برایم رنگ‌و‌بوی خُلقی نامقتدرانه و محبوس‌انگارانه داشت که در تضاد با روحِ عاصی و آزادم بود.

از شما چه پنهان، هنوز هم گاهی با چهار‌چرخِ زهواردررفته‌ام که بیرون می‌روم، اگر کارم چندان طول نکشد، برای مثال هنگام خرید از داروخانه یا فروشگاهی برِ خیابان، ماشین‌جان را بدون قفل رها می‌کنم. بماند که نه دزد‌گیر دارد نه قفلِ مرکزی‌اش کار می‌کند. تازه همین‌قدر هم که در شرایطِ خاصی قفلِ فرمان نمی‌زنم، به خیال خودم محتاط شدن است و افول! هشدارهای فک‌وفامیل که این کار چقدر بی‌احتیاطی است و دزدی در یک لحظه اتفاق می‌افتد و فلان و بمان، همیشه در گوشم وز‌وز می‌کند. اما آن‌ پند‌و‌اندرزهای تقاعد‌پندارانه هم بماند برای مال‌دوستان! بالاتر از سیاهی رنگی نیست. گیرم هم بقاپند مالم را، چه از دست رفته است؟

با ابنای اندوه
لب را مدام تا مردانه‌ترین لحظه دلم می‌خواهد فروبستن
دلم قطع می‌خواهد کردن از شادیِ عدیدۀ تولیدی
و غمِ نهانِ زندگیِ آزادپندار

با اندوهِ بی‌شمارِ ابنای تعجیل
و مقدارِ مشکوکِ زنانگیِ مصرفی
به ایوب می‌اندیشم
تا زندگیِ تخفیفی
جان و جیبم اگر بُرد
گلویم پُر نشود از بَلغَمِ حزن


* شعر از مجموعۀ سوم شعرهایم، «تبارِ تیره و شعراگین» است.

* بلغم: خلط سینه و بینی.

از خلق و خوی ناسازم بگو

طی مطالعۀ کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال، از اروین دی یالوم، کاشف به عمل آمد که یکی از خصوصیات اخلاقی من ضدوابستگی‌ (Counterdependency) نام دارد. البته چنان‌که هویداست، اسم انگلیسی‌اش را یافته‌ام، وگرنه سالیان سال است می‌دانم چنین اخلاقی دارم و آن‌قدر روان خودم را طی بیست‌وچهار سال گذشته با نوشتنِ مدام جوریده‌ام که کنجِ کوری باقی نمانده باشد. چون این خصیصه در زندگی‌ام بسیار اثرگذار است دارم اینجا درباره‌ا‌ش می‌نویسم.

من همیشه از هر شکلی از وابستگی گریزان بود‌ه‌ام. هرگز در دوران مدرسه‌ از خانواده پول‌توجیبی نخواستم (این مسئله را در یادداشت دیگری -هنوز انتشار نداده‌ام- مفصل توضیح داده‌ام و اینکه این پول نخواستن منجر به چه چیزی در زندگی‌ام شده). در جوانی همیشه از ابراز تمایل به جنس مخالف پرهیز کرده‌ام، اگرچه بخشی معلولِ کم‌رویی بوده است، با این حال بعدها به خیالم نشان‌دهندۀ ضعف بوده و دیدم به پسرهایی که مدام موس‌موسِ دخترها را می‌کردند تحقیر‌آمیز بود. نکتۀ نغز اینجاست که سال‌ها بعد کسی شد یارِ زندگی‌ام که همین حس را به دخترهایی داشت که بیش از اندازه عشقِ مراوده و نزدیک شدن به پسرها را داشتند!

همیشه اعتقاد داشتم همواره می‌توانم کارهایم را خود به‌تنهایی انجام بدهم؛ بدون کمک کسی. این مسئله تا خصوصی‌ترین و شخصی‌ترین نیازهای بشری‌ام هم ادامه داشت و هرگز با هیچ رابطۀ علی و معلولیِ زیست‌شناختی هم از آن کوتاه نیامده‌ام. اشتیاق نشان ندادن برای غذا خوردن یا حتی به آسانی پرهیز کردن از آن، برای من چیزی‌ بوده روزمره، و به همین خاطر، روزه گرفتن برای من یکی از سهل‌ترین کارهاست؛ تابستان و زمستان هم ندارد. کسانی که روزه گرفتن برایشان نفهمیدنی‌ست یا آن را خودآزاری می‌پندارند، همیشه آدم‌های ساده‌انگار و بی‌اراده‌ای به چشمم آمده‌اند.

این‌گونه بوده که من در دستۀ کسانی قرار نمی‌گیرم که برای مثال برای سکس و ارضای همۀ مشتقات این غریزه (ترمز زدنِ سواری‌ها برای خانم‌ها مشمئزکننده‌ترین نوع این نیاز است)، به جنس مخالف نزدیک می‌شوند و حاصل تمام عمر کاری و غیرکاریشان خروجیِ ساده‌ای از نیاز به نزدیکی و جماع و لاس زدن با جنس مخالف است. در نظرم اربابِ طلب بودنِ انسان، در نهایتِ خود، حقارت‌بار است.

احتمالاً همین خصیصه هم بوده که در نوجوانی دیدگاه‌های مذهبی‌ام را متزلزل کرده و رابطۀ بنده و خالق در نظرم به گونه‌ای از وابستگی تعبیر شده است؛ که طبعاً از آن حذر کردم. و بعدها توسل جستن به خدا و دعا و ائمه و امام و حتی بزرگ‌ترها، و اعتقادات مذهبی و سنتیِ این‌چنینی را نیازی برای توده‌هایی دیدم که احتمالاً توانایی ناوابسته بودن و در معنای وسیعش «بودن به اعتبارِ خود» را ندارند.

تمام وجنات و سکنات زندگی من هم موید همین خصوصیت است. طلب کمک کردن، مادر‌دوست بودن یا پدر‌دوست‌ بودن، وابسته بودن به دوستِ صمیمی و شفیق و جون‌جونی، وابستگی به علایق، کار و اساساً چسبیدن به هرچیزی که نشانی از «ضعف» یا «نیاز» داشته باشد، همیشه برایم در لطیف‌ترین قرائتش، نکوهیده بوده. آری! وابستگی برای من همیشه مترادف با نوعی از ضعف و ناتوانی و احتیاج جلوه کرده است. شاید همین‌ها سبب شده ایدئال‌‌ترین منش و سبکِ زیستن در نظرم قلندروار زیستن باشد.

در دوران خدمت نامقدس و پلشتِ سربازی، در سربازهایی که مدام دنبال مرخصی بودند یا با تلفن کردن به خانواده و شنیدن صدای مادرهاشان توی کوریدور آسایشگاه زیر گریه می‌زدند، چیزی غیرعادی می‌دیدم که در من نبود. چیزی‌ غریب که نمی‌فهمیدمش و اثری از آن در خود نمی‌دیدم. چیزهایی که من را به گریه می‌انداختند احوالات ناشناختۀ دیگری بود، که در یادداشتی توضیح داده‌ام. شاید آن سربازِ بالادستیِ کُرد که هر شب من را وادار به نگهبانی می‌کرد و فقط 2 ساعت مهلتِ خوابیدن می‌داد، انتظار داشت برای خوابِ بیشتر التماسش کنم، اما هرگز این کار را نکردم و مشکلی هم با شش‌هفت ساعت خواب در هفته نداشتم. اگرچه تنْ تابِ چنین ناوابستگی‌ای را نداشت و سرپا پلک‌هام را روی هم می‌انداخت. آن‌وقت‌ها بود که هر شکلی از ضعف نشان دادن یا حتی واکنش مثبت نشان دادن به احتیاج و نیازی، دیگر برایم تابویی بزرگ شده بود.

با این همه، زیاد باد به غبغب نمی‌اندازم. اعتراف می‌کنم که در دو مقطع در زندگی‌ام، دقیقاً به سببِ وابستگی دچار استیصال شده‌ام. یکی‌اش وسطِ کویرِ یزد بود، در آخرین سال‌های عیشِ رئیس جمهورِ خوش‌میمیکِ مردمی، در روستایی پرت، در غروبگاهی که در کمال شگفتی برف می‌بارید و درِ هیچ خانه‌ای باز نبود و من بودم و دلی که داشت در سینه می‌ترکید و سکوتِ روستایی که سنگین‌ترین بود و من سراسیمه به دنبال تلفن می‌گشتم تا صدایی مرا نجات دهد از آن حالِ سهمگین که داشتم.

این خصوصیت (ضدوابستگی) آن‌قدر در من گسترده شده که حتی در گرایش‌های سیاسی و کنش‌های اجتماعی هم ظهور می‌کند و مثلاً در قضیۀ انتخابات در ایران، رای دادن دیگران را به هر دلیلی، با همان عینکی می‌بینم که سربازهای گریان را توی کریدور آسایشگاه در خدمت سربازی می‌دیدم! تشابه: اینجا هم نظارت استصوابی در ساختار انتخابات، حکم همان پیوندهای خانوادگی‌ای را دارد که سرباز را به خانواده به عنوان مرجعی فرادست و لایق توسل در نظر می‌گیرد. به همین سبب من هرگز در ساختار سیاسیِ کنونی ایران رای نخواهم داد. مبرهن است که از حیث روانی علاقه‌ای ندارم دیگری برای من کاندید انتخاب کند و بگذارد روی میز بگوید یکی‌اش را انتخاب کن. با فعالیت موثر احزاب سیاسی و انتخابات آزاد، مبتنی بر اصول دموکراسی، که شاید توهمِ انتخاب و تاثیرِ اعضای اجتماع در سرنوشت کشور را تقویت کند، احتمالاً گولِ سیاست‌مدارها را بخورم.

حالا هم با این واگویه‌ها که شما نخستین بار می‌خوانید، نمی‌خواهم بگویم خیلی تحفه‌ام که اینم. طبق تعریفی که روان‌شناسی از این خصوصیت اخلاقی دارد، حتی ممکن است به خودشیفتگی مخرب هم منجر شود که انکار نمی‌کنم از این هم بری نیستم. و در ادامه، اعتیاد به اغراق‌‌آمیز کردنِ هر حرکتی نیز در تعریف شخصیت‌های این‌چنینی آمده است که موجباتِ راندنِ دیگران از شخص می‌شود. این را هم تایید می‌کنم و هم‌زمان، ابایی هم از آن ندارم. با این همه، به گفتۀ آقای یالوم در کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال، چنین ویژگی‌ یا خصیصه‌ای، هرچند اگر به فتوحاتی نیز در زندگی شخصی منجر شود، اختلالی در فرایند رشد شخصیت پنداشته می‌شود که در پاسخ به اضطراب مرگ به وجود آمده است.

در ابتدای صفحۀ 190 این کتاب و در ادامۀ بحث از همین خصیصۀ شخصیتی که منجر به «پدرِ خود شدن» یعنی استقلال از هر نهادِ وابسته‌سازی‌ست، آمده است:

«بکر درک ما را فراتر می‌برد و می‌گوید هولناک‌ترین نتیجۀ پیشی گرفتن از پدر، لزوماً اختگی نیست، بلکه مواجهه با این چشم‌انداز ترساننده است که فردی به پدر خود تبدیل شود. والدینْ پشتوانه‌ای تسلی‌بخش و حتی جادویی در برابر رنجی هستند که آگاهی از فانی بودن خویش به ارمغان می‌آورد و پدر خود شدن، به معنای دست کشیدن از چنین پشتوانۀ محکمی‌ست.

بنابراین فردی که در زندگی غوطه‌ور می‌شود، محکوم به اضطراب است. قدبرافراشتن و گذشتن از طبیعت، پدر خود شدن یا به اصطلاح اسپینوزا «خدای خود شدن»، به معنای تنهایی محض است؛ به معنای اتکا به خود بدون اسطورۀ نجات‌دهنده یا رهایی‌بخش و بدون آرامش حاصل از حضور در حلقۀ انسان‌هاست. این‌گونه بی‌دفاع ایستادن در برابر تنهایی حاصل از فردیت، برای بسیاری از ما قابل تحمل نیست.»


Counterdependency is the state of refusal of attachment, the denial of personal need and dependency,

and may extend to the omnipotence and refusal of dialogue found in destructive narcissism, for example.

The counterdependent personality has been described as being addicted to activity and suffering from grandiosity, as acting strong and pushing others away.

* توضیح انگلیسی از ویکی‌پدیاست.

یادداشتی دربارۀ کتاب «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» از آلن دوباتن

بیایید روراست باشیم، مگر انتظارِ ما از فلسفه چیست؟

همیشه در طول‌وعرض سال‌هایی که فلسفه خوانده‌ام، این پاسخ را در جوابِ سوالِ «فلسفه به‌درد چه می‌‌خورد»، از دهانِ بسیاری شنیده‌ام که: فلسفه به‌درد همه‌چیز می‌خورد، آن‌قدر که فلسفه‌آموزی باید در زندگی روزمره جریان داشته باشد.

https://t.me/Shghch

📝 تسلی‌‌بخشی‌های فلسفه پاسخِ مبسوط‌تری است به همین پرسشِ دیرین. و من تمایل دارم این‌گونه بگویم که این کتاب یکی از بهترین پاسخ‌ها، و عملی‌ترین پاسخ‌ها به این پرسش است. حال اگر ما امروزیانِ قدری کتاب‌خوانده توقعاتِ دیگری، شاید بیشتر مبتنی بر فلسفۀ تحلیلی، یا شاید بیش‌ از اندازه پیچیده‌اندیش یا حتی متاثر از درگیری با مسائلِ انتزاعی‌ از فلسفه سراغ می‌کنیم، حکایت دیگری دارد که گمان می‌کنم احتیاج به درمان داشته باشد! درمانش اینجا و در این کتاب یافت نمی‌شود.

با این حال، به باور من، دیدگاه دوباتن در این کتاب بیشتر حکمت‌آموزی به‌واسطۀ فلسفه و از رهگذر آرای شش فیلسوف (سقراط، اپیکور، سنکا، مونتنی، شوپنهاور و نیچه) به سودِ خودیاری، در سامان‌یافته‌ترین شکل آن است. نه بر اساس یافته‌های یک خودنویسنده‌پندار که برای نجا‌ت‌تان از خودِ مستاصل و رقت‌انگیز، چگونه به تخم گرفتنِ همه‌چیز را می‌آموزد و آن را وقیحانه هنر هم می‌نامد! در این راه، و در همان فصل ابتدایی از آموختنِ روشِ سقراطی برای تفکر مضایقه نمی‌کند و سنگ‌بنای تشخیص و تشکیک در باورهای هرروزه و عمومی را به‌خوبی کفِ دست‌تان می‌گذارد. حال شمایید و اینکه خودیافته‌های آن خود‌نویسنده‌پندار را برگزینید، یا افشرۀ هزاران سال اندیشۀ بشر را.

باز هم اگر روراست باشیم، «بیشتر» ما آدم‌ها در زندگیِ خود که در پی پاسخ دادن به تناقضات فلسفی و مسائل حادِ فلسفی، مثلاً تعریفِ عدالت یا آزادی یا تشریحِ چگونگیِ اختیار و ارادۀ انسان نیستیم، هستیم؟ ما در مواجهه با روزمرگی‌ها و ارتباط‌های انسانی و فراز و فرودها، نیازمند شاکله‌های فکری هستیم تا در جریانِ زیستن درهم نشکنیم. غیر از این است؟ تسلی‌بخشی‌های فلسفه برای همین دست افراد است و جز این نیتی ندارد تا اندیشه‌تان را در مواجهه با دنیا و خود –بر استفاده از کلمۀ «دنیا» تاکید دارم- توانمند کند. یا یادآوری کند که فلسفه چرا می‌تواند سودمند باشد. یا در آخرین گام، می‌خواهد به شماری یاد بدهد تا چگونه به محبوب نبودن، بی‌پولی، ناکامی، ناتوانی، شکست عشقی و مواجهه با سختی «بنگرید».

نکته: اینجا، به باور من، نگریستن برابری است برای وضعیتی پیش از اندیشه کردن. شما ناگهان نمی‌توانید بیندیشید. ناگهان به انسانی متفکر بدل نمی‌شوید. پیش‌نیازِ این امر (اندیشه‌ورزی و اندیشمند شدن)، نیک نگریستن است. حتی اگر سوژۀ نگریستن، چیزی انتزاعی باشد. پس، ابتدا باید نگریستن را بیاموزید. این کتاب نگریستن به چند دغدغه و مفهومِ امروزی را با فلسفیدن به شما می‌آموزد.

در اینجا نیاز به توضیح کوچک دیگری می‌بینم. اینکه «نگریستن» به این سر‌فصل‌های عموماً امروزی که به‌سبب آمیختن‌ بیش از اندازه‌شان با اندیشه‌های روان‌شناسیِ زرد مایه‌هایی از پس‌زدگی را در آدمِ قدری تیزهوش بر‌می‌انگیزد، ممکن است نکتۀ منفیِ کتاب انگاشته شود. به باور من این خلط و پس‌زدگی ناگزیر است و فقط با خواندنِ کتاب می‌توانید این سوءتفاهم را برطرف کنید و از میان خیلِ مفاهیمِ دست‌مالیده شده به اصیل‌ها دسترسی یابید. تازه اگر به قدر کفایت هوشمند و دقیق باشید و سرسری به همه‌چیز نگاه نکنید که مرضِ لاعلاجِ دورانِ ما سرسری گرفتنِ همه‌چیز است.

در این میان، فصلِ پرداختن به نظرات شوپنهاور، به خیال من، چندان با نیتِ دوباتن همخوانی ندارد و به‌نظرم نتوانسته آنچه را در ذهنش جست‌وجو می‌کرده به‌خوبی بیان کند و با تفکرات شوپنهاور تطبیق دهد. دست‌کم من این‌گونه خواندمش. این در حالی است که من علاقۀ بسیاری به افکارِ شوپنهاور دارم و از فیلسوفان محبوبم به‌شمار می‌رود. توضیحِ عقیدۀ او در باب ارادۀ معطوف به حیات/بقا در این کتاب بسی خواندنی است.

فصل‌های مرتبط با اندیشه‌های سقراط و اپیکور درخشان است و اوجِ کتاب فصلِ مربوط به مونتنی است. پس از خواندنِ فصلِ اپیکور، دریافتم که یک سال با کسی همکار بودم که به معنای دقیق کلمه هرروز اپیکوری می‌زیست. و البته خودم هم سال‌هاست با یک کوزۀ پنیر ضیافتی ترتیب می‌دهم! چیز دیگری را هم پس از خواندنِ این فصل دریافتم: اینکه در این سال‌ها چقدر فلسفۀ اپیکور را کج و بدفهم‌شده به خوردمان داده‌اند. که اپیکوری زیستن یعنی عیاشانه و غرق در لهو و لعب زیستن. و این بسیار خطاست و اپیکور هرگز چنین نمی‌اندیشیده و نزیسته است.

فصلِ مونتنی عالی است. با فاصلۀ چهارصد سال، او دوستِ خوبِ من است! واو به واوِ اندیشه‌هایش درگیری‌های ذهنیِ چندسالِ گذشتۀ من است. و باید نوید بدهم که احتمالاً در هیچ کتابِ فلسفیِ دیگری به این مقدار دربارۀ قضیب نخواهید خواند که در این کتاب و در فصلِ مونتنی از آن می‌خوانید. و بر این هم تاکید می‌کنم که باید از آن خواند و از آن گفت! 😄

https://t.me/Shghch

فصلِ مرتبط با نیچه نیز مانند برخی کتاب‌های معاصرِ دیگر در پرداختن به اندیشه‌های این آلمانیِ جذاب، دندان‌گیر است. و چقدر باید این گفته را تکرار کرد که: تمام ساختارِ جوامع غربی (کشورهای توسعه یافته) بر ستون‌های اندیشۀ نیچه بنا شده است. نه فقط ساختارِ اجتماعی، که ساختارِ دیگر ابعادِ آن فرهنگ‌ها: مثلاً سینما. یادم است پس از دیدن فیلم مریخیِ ریدلی اسکات (The Martian)، به‌اصطلاح، نقدهای فارسی را مرور می‌کردم، که دیدم چقدر پرت نوشته‌اند و چقدر جاهل‌اند به اندیشه‌های پسِ آن. این فیلم، در نگاهِ من، توصیفِ تصویریِ پیکارِ انسان با سرنوشت است! جسارتِ خطر کردنی است که نیچه در انتهای همین کتاب از آن دم می‌زند و توصیفِ انسان‌بودگی از میان همین جسارت کردن به بودن و درآمدن از فعلگیِ سرنوشت و تقدیر است که معنا می‌یابد. آن فیلم تراژدیِ به تمام معنایی است که شورِ انسان بودن را به حد اعلی در آدم برمی‌انگیزد.

نکتۀ انتهایی دربارۀ این کتاب مخاطبانِ آن، به‌طور خاص‌تر است. مناسب‌ترین قشر برای خواندنِ این کتاب و نیازمندترین‌شان، نوجوانان‌اند. ازآنجایی‌که، به‌واسطۀ گذشتنِ آب‌ها از سر، و جهدهای بسیار در فهمِ چیزها، بخشی از مقوله‌های این کتاب را می‌دانستم، گرچه از جذابیت و ظرفیت آموزندگی آن نمی‌کاهد، اما اثر شگفت‌انگیزش را در آن دوران بر آدمی خواهد گذاشت. احتمالاً بزرگ‌ترین لطفی که می‌توانیم در حقِ فرزندانِ خود بکنیم، این باشد که این کتاب را به دست‌شان بدهیم. سپس حجت از شما برمی‌خیزد.

کتابِ تصویردارِ فلسفی

این کتاب حاوی تصاویر بسیاری در ارتباط با متنِ آن است. عکسِ شخصیت‌ها، مکان‌ها، وسیله‌ها، نقاشی‌ها و غیره که به افتضاح‌ترین شکل و کیفیت چاپ شده‌اند. بدتر از این نمی‌شود و در این زمینه انتشارات ققنوس به معنای واقعی گند زده است. دوست دارم بدانم واقعاً چاپ کردنِ تصویر در کتاب برای ناشران ایرانی این اندازه سخت است؟

ترجمه

نمی‌توانم ترجمۀ کتاب را درخشان بدانم. چراکه گیر‌وگورهایی بعضاً در جای‌جای آن دیده می‌شد که ناشی از کم‌توجهی مترجم دارد. از طرف دیگر، نمی‌توانم ترجمه‌اش را بد بدانم. مترجم تلاشش را کرده است و بهتر است نتیجه را مقبول بدانم، چراکه آن‌قدر هنگام خواندن و فهمِ متن اذیت نشدم.

یادداشتی دربارۀ کتابِ «تاریخِ ایران مدرن»، نوشتۀ عباس امانت

📌 گمان می‌کنم پس از دو ماه مطالعه (۲۴ ساعت و ۴۵ دقیقه، طی روزهای شنبه تا چهارشنبۀ هر هفته، صبح‌ و غروبِ هر روز در مترو و اتوبوس) در نهایت این کمبود یا حفرۀ مطالعاتِ تاریخی و سیاسی خودم را (اغلب دربارۀ تاریخ معاصر، خاصه پهلوی دوم و آغاز انقلاب اسلامی)، که چندین سال گریبان‌ خیال و فکرم را گرفته بود و همیشه هنگام گفت‌وگو با دوستان ناگزیر به سکوتم وامی‌داشت، «ذره‌ای» رفع کرده باشم. البته هرگز با خواندنِ یک عنوان کتاب توفیق در چنین فقدانِ بزرگی حاصل نمی‌شود. پیش از این، خواندنِ کتابِ «ایدئولوژی نهضت مشروطیت» از فریدون آدمیت نیز، ذرۀ دیگری بود برای فهمِ رخدادها و چرایی‌ها در تاریخِ معاصرِ ایران. و پس از این نیز سیرِ مطالعاتی‌ام برای جمع کردنِ این ذره‌ها ادامه خواهد داشت.

https://t.me/Shghch

📝 با این همه، این گزاره (رفعِ کمبودِ دانسته‌های تاریخیِ معاصر) معلولِ مستقیمِ مطالعۀ کتابِ تاریخ ایران مدرن، نوشتۀ عباس امانت است و اینکه چرا با خواندنِ این کتاب چنین گمان می‌کنم، در متنِ آن نهفته است. کتابی هزارصفحه‌ای که در سال 2017 و زیر نظر انتشارات دانشگاه ییل به زبان انگلیسی منتشر شد و گویا انتشار آن به‌سانِ پاسخی بوده است به انتظارِ دیرینۀ تاریخ‌دوستان و تاریخ‌خوانان برای انتشارِ کتابی واقع‌نگر، دقیق، مستند و تحلیلی یا تفسیری از تاریخِ معاصرِ ایران که پاسخ بسیاری از شبهات و تردیدها و گمانه‌زنی‌ها و توطئه‌انگاری‌ها را می‌دهد.

پاسخ به پرسشی بزرگ

در بخشِ سخنِ ویراستارِ ترجمۀ این کتاب، به نقل از عباس امانت، آماده است که او در مصاحبه‌ای دربارۀ انگیزۀ نگارش این کتاب می‌گوید: «حدود ۲۵ سال پیش، [سر]ویراستار دانشگاه ییل از من خواست کتابی برای پاسخ‌گویی به این پرسش بنویسم که چرا بعد از قریب به ۵۰ سال حرکتِ ایران به‌سوی یک جامعۀ سکولارِ غربی، یک‌باره در ایران انقلابی شد که به کل مخالفِ این شکل از مدرنیته بود؟ برای پاسخ به این پرسش باید به گذشتۀ دورتری از آنچه معمول بود می‌رفتم. در تاریخ‌نگاری زبان انگلیسی از ایران، مرسوم است که ابتدای قرن بیستم و انقلاب مشروطه، یا اگر دید وسیع‌تری داشته باشند، ابتدای عصر قاجاریه را به‌عنوان نقطۀ شروع دوران مدرن ایران بشناسند. تفاوت اصلی در کتاب من این است که این نقطۀ شروع را آغاز سلسلۀ صفویه، یعنی سال ۱۵۰۱ میلادی گرفته‌ام و این کوششی بود برای ریشه‌یابی طغیانِ نهادِ تشیع یا دستگاه موسوم به روحانیت در برابر نهاد دولت، و بررسی سابقه و چگونگی تحول پیوند عمیق این دو نهاد

بیایید روراست باشیم که آن سوال نه فقط سوالِ سرویراستارِ انتشارات دانشگاه ییل، که سوالِ میلیون‌ها ایرانیِ تاریخ‌دوست و حقیقت‌جو بوده است. باید اعتراف کنم که عباس امانت توانسته از پسِ کاوشِ پنج قرن در دلِ تاریخِ ایران، پاسخی در خور به این پرسش بدهد. و دانستن این پاسخ است که مرا به این باور واداشت که بگویم ذره‌ای از آن حفرۀ ذهنی‌ام پر شده است. برای مثال، یکی از رازآلودترین گمان‌هایی که از کودکی از دهانِ پدرم شنیده بودم و در ذهنم کاشته شده بود و هرگز پاسخ متقنی برایش نداشتم تا آن را رد یا تایید کنم، دست‌های پشتِ پردۀ انگلیس در روی کار آمدن جمهوری اسلامی و شخصِ خمینی بود. نظریه‌ای که هنوز هم طرفداران خود را دارد، و بسی مسرورم که از این پس می‌توانم پاسخی یقینی به این نظریه بدهم و آن ابهام را برای همیشه از خیالم هرس کنم. اگرچه پیش از این، آدمیت نیز در ایدئولوژی نهضت مشروطیت به تندی بر باورمندان به دست‌های پشت پرده در جریان نهضت مشروطیت (خاصه انگلیس) تاخته بود، اما نورافکنِ تاریخِ مدرنِ ایران، به یقینِ بیشترم در ردِ این پندار یاری رساند. اینکه آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم؛ اینکه چه اندازه ساده‌انگارانه است جانشین کردن سیری 500 ساله با تصوری توطئه‌انگارانه.

همزمان، هرگز نمی‌توان منکرِ هژمونی غرب و سیاست‌های مداخله‌جویانه و حتی تنفرانگیزِ آن در تاریخ ایران شد. نمونه‌های درشت‌اش خارج کردنِ میلیون‌ها سکه طلا از ایران به دست کمپانی هند شرقیِ هلند در دوران صفویه، دست داشتنِ دولت آمریکا در کودتای سال 32، تجاوزِ روسیه و انگلیس به خاکِ ایران طیِ جنگِ جهانیِ اول و دوم، علی‌رغم اعلام بی‌طرفیِ ایران در هر دو جنگ، قرارداد 1917 و غارتِ نفتِ ایران به دستِ شرکت نفتِ ایران-انگلیس طیِ نزدیک به 50 سال است.

با وجود پرداختن به تمامِ رخدادهای مهمِ ایران در 500 سال گذشته، تاریخِ مدرنِ ایران صرفاً وقایع‌نگاری نیست و جزئیات بسیاری از جامعه، فرهنگ، مذهب، حتی درآمد سالانۀ مردم و قیمت زمین و گوشت و پنیر در دوره‌های گوناگون نه‌فقط ارائه می‌شود، بلکه توضیح داده می‌شود و با مفاهیمِ امروزی‌ای مانند رفاه و امنیت به سنجشِ تاریخی در‌می‌آید.

بهتر دیدم فهرستِ کتاب را به‌دقت اینجا بیاورم تا روشن شود تاریخِ مدرنِ ایران حاوی چیست و چه بازۀ زمانی از تاریخ را دربرگرفته است.

فهرست کتاب:

بخش یکم: امپراتوری شیعه
فصل اول: شیعه‌گری و انقلاب صفوی (۱۵۸۸-۱۵۰۱)
فصل دوم: دورۀ شاه عباس اول و شکل‌گیری امپراتوری صفوی (۱۶۶۶-۱۵۸۸)
فصل سوم: زوال سلسله صفوی و دوران ناخوشایند فترت (۱۷۹۷-۱۶۶۶)

بخش دوم: تشکیل مجدد ممالک محروسه
فصل چهارم: ویژگی‌های دوره قاجار (۱۸۵۲-۱۷۹۸)
فصل پنجم: ناصرالدین شاه و حفظ تعادلی شکننده (۱۸۹۶-۱۸۴۸)
فصل ششم: انقلاب مشروطه، مسیر مدرنیته‌ای متکثر (۱۹۰۱۱-۱۹۰۵)

بخش سوم: بازآفرینی یک ملت
فصل هفتم: جنگ بزرگ و برآمدن رضاخان (۱۳۰۴-۱۲۹۳)
فصل هشتم: رضاشاه و سلسله پهلوی (۱۳۰۴-۱۳۲۰)
فصل نهم: دموکراسی آشوبناک، ملی کردن نفت و امیدهای بر باد رفته (۱۳۲۰-۱۳۳۲)
فصل دهم: انقلاب سفید و دشمنان آن (۱۳۳۲-۱۳۴۲)
فصل یازدهم: توسعه، بی‌نظمی و نارضایتی (۱۳۴۲-۱۳۵۶)
فصل دوازدهم: فرهنگ اقتدار و فرهنگ اعتراض

بخش چهارم: انقلابی پرجدال و زایش جمهوری اسلامی
فصل سیزدهم: شکل‌گیری انقلاب اسلامی (۱۳۵۵-۱۳۵۷)
فصل چهاردهم: ولی فقیه و حامیان آن
فصل پانزدهم: تحکیم جمهوری اسلامی (۱۳۶۳-۱۳۵۸)
فصل شانزدهم: رویارویی با دشمن: بحران گروگان‌گیری، جنگ ایران و عراق و پیامدهای آن (۱۳۶۸-۱۳۵۷)
فصل هفدهم: جامعه و فرهنگ در جمهوری اسلامی

تاریخ‌نگارِ منصف

تاریخِ مدرنِ ایران، نوشتۀ عباس امانت به راستی به گفتۀ مترجمِ ایران‌دوستِ آن، برازندۀ لقب دُرۀ‌ نادره است. بگذارید من نیز توصیف سرراست و مستقیمی از آن بکنم: این کتاب به شکل بی‌رحمانه‌ای «منصفانه» نوشته شده است. این انصاف، برای مثال، آن‌جایی که احتمالأ دوستداران حکومت پهلوی به دنبال ستایشِ شوکت و جلالِ آن دم‌ودستگاه می‌آیند، ناامیدکننده جلوه کند. چراکه اشتباه‌ها و کج‌روی‌ها و توهم‌های حکومت پهلوی (دورۀ اول و دوم) بیش از آن است که یکسره آن را رشک‌انگیزترین حکومت در تاریخ ایران بدانیم. این واقعیت تاریخی مانع از آن نیست تا روایت‌های خصمانۀ جمهوری اسلامی از پهلوی را نیز چشم‌بسته بپذیریم یا از اعتراف به دستاوردهای بسیار رضاشاه و محمدرضاشاه کوتاه بیاییم.

برای مثال، گمان نکنید نخستین کسی که گفت «هرکسی دوست ندارد در ایران زندگی کند، می‌تواند جمع کند و از این کشور برود»، آن خانم چادری در تلویزیونِ جمهوری اسلامی بوده است. خیر! محمدرضاشاهِ پهلوی این افتخار را پس از تاسیسِ حزبِ رستاخیز و فرمان پیوستنِ تمامِ جمعیت کشور به آن، از آن خود کرده بوده است! با ذکر واو به واوِ همان جملۀ آن خانمِ چادری که حدود 60 سال پس از او به زبان آورد.

اجازه بدهید مثال دیگری هم از نقصان‌های رفتاریِ پدرِ محمدرضاشاه بیاورم که از قضا تخمِ بسیاری چیزها را کاشت: تصاحبِ به زورِ اراضی در مازندران. نکتۀ شرم‌آورانه اینکه، این اراضی در دورۀ پهلوی دوم به دستور دادگاه غیرقانونی اعلام شد و به دستور مستقیم پسر (محمدرضاشاه) به صاحبان آنها بازگردانده شد. از این رو، و از صدها روی دیگر، اگر گفته شود حکومت پهلوی تک‌سالارانه یا دیکتاتورمنش بوده است، به سلطنت‌طلبان برمی‌خورد. فهرستی که انگ تک‌سالاری به حکومت پهلوی می‌چسباند، فهرست بسیار درازی است. این انگ سوای اشتباهات تاریخیِ حکومتِ پهلوی است که در نهایت سرطان جمهوری اسلامی را به جان ایران انداخت.

از طرف دیگر، قطعاً این کتاب عباس امانت از درشت‌ترین خارها در چشمِ روایت‌های موعودگرایانه، خودحق‌پندارانه و طاغوت‌افکنانۀ جمهوری اسلامی نیز هست. یک چشمه‌اش همین بس که با خواندنِ این کتاب بدانیم شیخ فضل‌الله نوری چه اندازه انسانِ رذل و نان‌به‌نرخ‌روزخوری بوده است، اما جمهوری اسلامی او را می‌ستاید و در کتبِ تاریخیِ مدرسه‌ها به عرش‌اش می‌رساند و اتوبان به نامش می‌کند. یا خدعه‌گری‌های شخصِ خمینی هنگامِ نوشتنِ قانونِ اساسی و پشت کردن به خواسته‌های تمامِ نیروهای چپ و سوسیال و لیبرال و ملی که در به قدرت رسیدنِ او نقش ایفا کردند، یا اندیشه‌های تمامیت‌خواهانه‌اش در اجرا و تثبیتِ مفهومِ «ولایت فقیه» و پی‌ریزیِ حکومتی تندرو و خشونت‌طلب با توسل به مفاهیم و رخدادهای تاریخِ اسلام و مظلوم‌نمایی‌هایی که از هیچ‌گونه‌ای از جعل و جنایت و پس‌روی و کج‌روی امتناع نمی‌کند، یا نقشِ او در ادامه دادن به جنگِ 8 ساله با عراق باوجود امکان قطعیِ پایان دادن به آن پس از 2 سال، از جملۀ همان حفره‌هاست که در ابتدا مدعی‌اش شدم. اینجا باید اعتراف کنم که پدرم همیشه می‌گفت جنگ باید پس از دو سال پایان می‌گرفت!

این صفاتِ منفی، و سیاهۀ بلندی از دنائت و تحجر و توهم، بی‌هیچ ‌شکی برازندۀ قشر آخوند و تمامِ ملایان است. و مترجمِ تاریخ‌دوست این کتاب چه هوشمندانه و به‌حق از ترجمۀ واژۀ «clergy» به «روحانی» پرهیز کرده‌ است و «مُلا» و «آخوند» را زیبندۀ نام این قشر دانسته‌ است که خمیره‌شان دین‌فروشی و جعلِ هستیِ ایرانیِ بوده و هست.

یکی از دوستان در سایت Goodreads در اظهار نظری نامی فرعی برای این کتاب انتخاب کرده است: چرا و چگونه روحانیت برنده شد؟ تصدیق می‌کنم که عنوانِ درخورتوجهی است. امانت در طول کتاب و در حقیقت هنگام جست‌وجو در تاریخِ ایرانِ پس از عصرِ صفوی، به‌خوبی ردِ این چرایی را زده است. زمانی که از عالِمی به نامِ کَرَکی، اهلِ جبلِ عامل، منطقه‌ای در جنوبِ لبنان (بسیار کنایه‌آمیز است و گویی تاریخ با ما سرِ بازی دارد!) نام می‌برد، رشتۀ رخدادهای تاریخی را که در نهایت منجر به انقلاب اسلامی و به قدرت رسیدنِ فقها می‌شود، شرح می‌دهد.

ترجمه

بهتر است سخن کوتاه کنم که تا همین‌جا هم درازگویی کرده‌ام. در آخر این کتاب که ظاهراً طیِ 2 سال و به دستِ مترجمی ناشناش و ویراستاری ناشناس‌تر، و از قضا کارنابلدتر، به فارسی برگردانده شده است، ترجمۀ خوبی دارد که کاستی‌هایش به ویرایش آن بازمی‌گردد. البته اگر به کار گرفتنِ عبارت‌های عامیانه‌ای همچون «دولاپهنا» و پسوندِ «طور» (مدرن‌طور، غربی‌طور و... ) را که گویی به زبانِ مترجم خوش آمده است، فاکتور بگیریم. غلط‌های تایپی، تکرار کلمه‌ها، جابه‌جا شدن حروف و خلاصه بیشترِ چیزهایی که از متنی ناویراسته پیداست در این ترجمه دیده می‌شود. اگر هم جمله‌ای یا پاراگرافی را از متنِ پی‌دی‌اف کپی کنید و در Word یا هر جای دیگر پِیست‌اش کنید، گویی نخِ پیوند دادنِ آن متنِ فارسی از هم می‌گسلد و نتیجه آشی هم‌زده از حروفِ فارسی از آب درمی‌آید. نمی‌دانم ویراستار و مترجمْ متنِ کتاب را به کدام شیوه و با چه حربه‌هایی نوشته‌اند که چنین شده و پیر ما را هنگام یادداشت‌برداری از آن درآورد.

با وصف‌هایی که از کتاب شد، و از آن‌جایی که عیان است این کتاب در ایران هرگز چاپ نخواهد شد، قدر و زحمت مترجم را نباید به باد داد. به این ترتیب، وجود این نسخۀ پی‌دی‌اف و ترجمۀ آن دست‌مریزادی صدچندان دارد که محاسن‌اش معایب‌اش را می‌پوشاند. تنویرِ تاریخیِ این کتاب و این ترجمه، بسی سترگ‌تر از آن است که فارسی‌اش را چوبکاری کنیم، اما مانع از آن هم نمی‌شود که آرزوی نسخه‌ای ویراسته‌تر را در سر بپرورانیم.

https://t.me/Shghch

یادداشتی دربارۀ کتاب «تاریخ جهان» از ارنست گامبریچ

کتاب تاریخ جهان، تاریخ را از دوران پارینه سنگی و غارنشینی آغاز می‌کند و تا جنگ جهانی اول پیش می‌آید. در این اثنا، به تمدن مصر، بین‌النهرین، هند، چین، یونان و روم می‌پردازد. به یونان مفصل می‌پردازد و تاریخ شروع دموکراسی در این کشور و آغاز فلسفه را اندکی شرح می‌دهد. از بودا می‌گوید، از کنفوسیوس و تائو، و تا شکل‌گیری سوسیالیسم و مارکسیسم و اندیشه‌های ترقی‌خواهانه پیش می‌آید. از دوران قرون وسطا می‌نویسد، از آغاز مسیحیت نقل می‌کند و از اسلام و انتشارش؛ از رنسانس می‌گوید و از کشف قاره آمریکا؛ سپس دورۀ استعماری و امپراتوری مقدس روم و شکل‌گیری کشورهای جدیدِ آلمان و ایتالیا.

با توجه به سال انتشار اولیه این کتاب (1936) که درست قبل از جنگ جهانی دوم است، نویسنده ضمیمه‌ای با مضمون رخدادهای پس از جنگ جهانی اول، که مشمول جنگ جهانی دوم هم می‌شود، به کتاب افزوده است.

با این همه، هنوز هم برایم سوال است که چرا در این کتاب شناخته‌شده و پرفروش و عالم‌گیر، فصلی جدا به امپراتوری ایران اختصاص داده نشده است. جز اشاره‌ای از روی اجبار به جنگ‌های ایران و یونان، و یادهایی جسته‌و‌گریخته از فرهنگ و افکار و تولیدات منتشر شده در سرتاسر جهان، خبری از آن توضیح و تفصیلی که دربارهٔ هند و مصر و بین‌النهرین و یونان و چین نوشته شده، نیست. به‌نظرم منصفانه نبود و نیست.

به‌هرحال، صرفا به دستاویز این ایراد، همچنان نمی‌توان از جذابیت و گیرایی این کتاب کاست. ظاهراً نگاه گامبریچ به تاریخ، چه تاریخ هنر باشد چه تاریخ جهان، و نوع پرداختن به آنها، در کنار قلمش، اساساً جذاب و گیراست. یکی از مست‌کننده‌ترین کتاب‌خوانی‌های همهٔ عمر من، خواندن «تاریخ هنر» گامبریچ بوده است. تاریخ جهان هم بیش‌وکم همان حس‌وحال را داشت، اما کمتر. شاید چون بسیاری از رخدادهای تاریخی را به‌واسطهٔ علاقه‌ام به تاریخ، می‌دانستم. از طرف دیگر، بسیاری از گره‌های ذهنی‌ام در فهم تاریخ جهان نیز با خواندن ترتیب وقایع تاریخی، باز شد. این یعنی، کتاب هنوز هم چیزهایی برای تاریخ‌دوستان دارد؛ یا فراتر و عجیب‌تر از همۀ اینها، پیدا کردن ریشۀ نام گروه دث‌متال Draconian، در کتاب تاریخ جهان، باید جزو مفرح‌ترین دانسته‌هایم و عجیب‌ترین کشف‌هایم باشد.

شخصاً شیفتهٔ آغاز کتاب شدم، که می‌دانم به چشم پسرم، زمانی که ۱۲-۱۳ ساله شود، بسی سحرآمیز خواهد آمد. جایی که از اصطلاحی ساده (روزی بود روزگاری) به شرح و توضیح مقوله‌ای به نام تاریخ می‌رسد و آن را تا اعصار نخستین به عقب بازمی‌گرداند.

کتاب، برای نوجوانان نوشته شده است و یقیناً سحرش برای این دسته از خوانندگان بسیار بیشتر از منی خواهد بود که در سی‌وهشت سالگی آن را می‌خوانم.

ترجمهٔ آقای رامین رضایت‌بخش است و کیفیت چاپ انتشارات نی هم مقبول است. اگرچه قیمتش اکنون قدری زیاد است، اما من آن را به قیمت سه سال پیش خریدم و چندان از هزینه‌اش زورم نیامد.

یادداشتی دربارۀ رمان «جاودانگی» از میلان کوندرا

کوندرا در جاودانگی با رمان‌نویسی و رمان بازی کرده است. طرح نوشتنش یک بازیگوشی است، روند پیش‌روی‌اش بازیگوشانه است، و بازیگوشانه به هر اقلیمی که دلش بخواهد سرک می‌کشد.

همینگوی و گوته را همکلام می‌کند و ابایی ندارد که از زبان آنها به نویسنده اشاره کند که چنین تمهیدی اندیشیده است، مفصل دربارۀ بتینا، معشوقه گوته، زندگی گوته، زندگی بتینا، زندگی همسر گوته، کریستین، نظر دیگران درباره اینها، شرح و تفصیل می‌دهد. درباره موسیقی حرف می‌زند، درباره نقاشی، درباره عشق، درباره سیاست، درباره سکس، درباره قاره اروپا و فرهنگ اروپایی یا انسان اروپایی، درباره خندیدن و درباره جاودانگی. و چه چیز بهتر از آنکه کوندرا قلم بزند و عشاق رمان بخوانند. جادوانگی از آن رمان‌هایی است که مانند یک دانای کل با شمایلی مرادگونه (guru-like)، همه‌چیز جهان را نقد می‌کند. از قضا نقدی تامل‌کردنی، و خلاف آنچه پذیرفته شده، و خلاف آنچه باورانده شده؛ در حقیقت باطل‌کنندهٔ تصورات رایج، یا شاید شکل دهی دیگرگون به آنها، با ذهنی دیگر، نگاهی دیگر.

راستش جادوانگی یک رمان معمول با خط داستانی مشخص نیست. شاید کلا داستان رمان را بتوان در دو خط شرح داد. حتی جاهایی به نظر می‌آید با یک ضدرمان طرف باشید که خواننده را با شرحی دقیق از چیزی انحرافی پس می‌زند. وقتی می‌گویم رمان رمانی‌ است بازیگوشانه، نباید تعجب کنید که نویسنده خودش یکی از شخصیت‌های رمان باشد. کمتر بین شخصیت‌ها گفت‌وگو می‌شود و بیشتر همه‌چیز شرح داده می‌شود. و وقتی می‌گویم شرح دادن، یعنی شرحِ کوندرایی، شرحی بسیار ظریف، تفکرشده، فیلسوفانه، شاعرانه و نویسنده‌گون.

با این همه، جاودانگی بسیار خواندنی، حظ‌بردنی، کشف‌کردنی، اندیشمندانه و فیلسوفانه و روان‌شناسانه است و من حتی پایانش را هم دوست داشتم. گویی که رمان مستغرق در حسی مه‌آلوده رهایتان می‌کند که بلافاصله تمام نمی‌شود. ترجمه حشمت‌الله کامرانی، یک ترجمه تمیز، بدون گیروگورهای معمول، روان، شیوا و مسلط است.

این سومین رمان کوندراست که می‌خوانم، و اکنون یقین دارم که بزرگ‌ترین رمان‌نویسِ زندهٔ دنیاست.

یادداشتی دربارۀ کتاب «از باران گیلان»، مجموعه داستان‌های کوتاه نویسندگان گیلانی

از باران گیلاناز باران گیلان by کیهان خانجانی
My rating: 3 of 5 stars


با اینکه گردآورنده در پشت جلد کتاب گفته است داستان‌های نویسندگانی با سبک‌های گوناگون که هر یک به سیاق خود می‌نویسد، اما من شاهد این گوناگونی نبودم. نه در سبک، نه در قلم و نه در ساختار. از قضا، شباهت‌هایی نیز در ساختار اغلب داستان‌ها می‌شد یافت که ناشی از آموزش در یک کلاس است. مثلا، حضور زبان گیلکی فقط در یک داستان پررنگ بود. زبان گیلکی صرفا نمایندۀ یک زبان نیست، بلکه شیوۀ متفاوتی از زیستن نیز هست که خاص گیلک‌هاست. چنین عناصری در داستان‌های این کتاب حضور نداشتند تا آن گوناگونی را شاهد باشیم.

نکته‌ای که می‌شد از این مجموعه دریافت، و البته در کل ادبیات داستانی معاصر ایران هویداست، داستان‌های آپارتمانی، یا اگر بتوان گفت، خانگی یا خانوادگی است. روایت‌هایی که از دل خانه و زندگی عادی بیرون می‌آید. به‌نظرم، به قدر کافی از این دست داستان‌ها را در رمان و داستان کوتاه‌مان خوانده‌ایم؛ بس است.

اغلب داستان‌های این مجموعه، به جز دوتا، اگر اشتباه نکنم، همگی داستان‌هایی بودند که محل وقوع آنها در خانه یا آپارتمان بود. این روحیه یک‌جا نشستن و داستان نوشتن، اساساً از نظر من به ادبیات ما ضربه زده است. هیچ ماجراجویی‌ای در آنها رخ نمی‌دهد. منظورم از ماجراجویی بیش از آنکه Adventure، به معنای سبکی‌اش باشد، ذهن پرتکاپو و تجربۀ زیستۀ متفاوت است. وگرنه تجربه آپارتمان نشینی و مصائبش را، من هم دارم.

چنین خصیصه‌ای را فقط در داستان «برادران کلوان» دیدم. در این داستان جنگل بود و رود بود و پل بود و عوارض طبیعی شهر نویسنده، فومن. به‌شخصه بسیار به دنبال چنین روایت‌هایی در داستان‌های خودمان می‌گردم، که هرچه بیشتر می‌گردم، کمتر پیدا می‌کنم. اتفاقاً پیش از خواندن این مجموعه، گمان می‌کردم، نویسندگان این کتاب که گیلک‌اند، تجربه‌های زیستی غیرشهری بیشتری داشته باشند و از جغرافیای گیلان و زبان گیلکی بسیار بیشتر در داستان‌ها بهره برده شود، اما متاسفانه... بیشتر نویسندگان این مجموعه نیز، شهرنشین‌اند.

در هر حال، از این مجموعه، دو داستان را پسندیدم که به‌نظرم به‌معنای واقعی یک داستان کوتاه خواندنی بودند: اولی جنگ سرد در انزلی از سعید جوزانی که کیفم را حسابی کوک کرد و اساساً همین داستان سبب شد مجموعه را تا انتها بخوانم، بلکه مثل آن باز پیدا کنم. و دومی مبل، از رضا کوشالشاهی، که با همه بکری‌اش در ایده، پایان درستی نداشت. من منتظر بودم آخر این داستان با مکالمه‌ای جذاب و مفرح، یا شاید حتی فانتزی یا فلسفی، بین آقای معتذب و ملیحه دربارۀ آن مبل عجیب تمام شود.

به خیالم، دو ستاره را برای این دو داستان عطا کردم، یکی هم به پاس تلاش نویسندگان هم‌استانی‌ام برای نوشتن داستان‌های بی‌سانسور. اگرچه آشکارا تربیت سانسوراندیش در قلم این نویسندگان، یا ترس از عبور از خط قرمزها، کاملا عیان بود.

View all my reviews

یادداشتی دربارۀ کتاب ترس جان (پوست)، از کورتزیو مالاپارته

ترس جان (پوست)ترس جان by Curzio Malaparte
My rating: 4 of 5 stars

بلاخره با هزار جان کندن خواندمش! خواندن پی‌دی‌اف این کتاب، با حروف‌چینی بد و توی‌هم‌رفتۀ انتشارات نیل، و با رسم‌الخط عجیب آقای بهمن محصص، به رمزگشایی نسخۀ خطی کتابی از قرن پنجم هجری قمری می‌مانست. خاصه وقتی «جایی که» را آقای محصص «جاای‌که» می‌نویسد، یا «صدایی» را «صداای»، و وقتی صدها نام شهر و خیابان و نقاش و نویسنده و شخصیت‌های نظامی و سیاسی به ایتالیایی در کتاب هست، واقعاَ اراده می‌خواهد این نسخه از این کتاب را خواندن.

با این همه، پوست اگر وصفی یک‌کلمه‌ای در حقش ادای محتوای آن باشد «دهشتناک» است. کتابی سرتاسر دهشت، هول، جنون و قساوت. همه اینها از گره خوردن نام انسان با جنگ بیرون می‌آید. و چه اختراع دهشتناکی بود جنگ.

پوست ضدجنگ‌ترین کتاب ممکنی است که کسی می‌تواند نوشته باشد. مالاپارته به هزار زبان این جملۀ انتهایی کتاب را تکرار می‌کند: بردن جنگ خجالت‌آور است.

پوست رمان نیست. صراحتاً می‌نویسم که پوست رمان نیست. نه خبری از شخصیت در آن است نه خبری از داستان و گره و امثالهم. مالاپارته ورود پیروزمندانۀ نیروهای متفقین به سرکردگی آمریکا به خاک ایتالیا را (در مقام یکی از کشورهای عضو متحدین)، از شهر ناپل تا رم، در سال 1943 گزارش کرده است. اما چه گزارشی، که حقا فقط از یک نویسنده برمی‌آید.

رویدادهای هول‌انگیز بسیاری در این کتاب شرح داده شده است که مو به تن راست می‌کند و آدمی حیران می‌ماند که تاریخ چه‌ها که ندیده است و بر انسان چه‌ها نرفته‌ است. برای مثال، توصیف نویسنده از آخرین فوران آتشفشان وزوو، که در اثنای جنگ رخ می‌دهد، حیرت‌انگیز است.
باقی را، که همه از هولناکیِ جنگ سرچشمه می‌گیرد، خودتان در کتاب خواهید خواند.

هشدار لو رفتن داستان
اگر بخواهم از تاثیر کتاب بیرون بیایم، هرچند به این زودی‌ها میسر نباشد، اما کتاب در توصیف آنچه نویسنده از سر گذرانده، متعادل نیست. مالاپارته داستان مرگ سگش را در چندین صفحه شرح می‌دهد، که انصافاً به قدری ماهرانه است که من جایی از این شرح در اتوبوس بغض کردم و کلی خویشتن داری کردم تا نگریم. از طرف دیگر، توصیف مرگ دوست مالاپارته در تمام این داستان‌ها، که جک، افسر نیروی آمریکا است، تنها در یک جمله تمام می‌شود. به خیالم این تعادل کتاب را برای متاثر شدن نویسنده از تجربه‌اش از جنگ، برهم می‌زند و باید برایش فکری می‌کرده که نکرده است.
پایان لو رفتن داستان

از همه اینها گذشته، قطعاً ترجمه بهمن محصص از این کتاب ترجمه‌ای مثال‌زدنی و تحسین‌شدنی است.


View all my reviews

در زاغه‌های بمبئی چه می‌گذرد؟ یا پاسخی به این سوال که: آیا هیچ‌کجا مثل ایران نیست؟

معرفی کتابِ «این دیوارها مرا نمی‌کشند»، زندگی مرگ و امید در زاغه‌ای در بمبئی

نوشتۀ کاترین بوو

ترجمۀ ایمان مختار

انتشارت طرح نقد

یادداشت از شاهین غمگسار

روزنامه اعتماد، 15 مرداد 1402

اگر گمان می‌کنید تاکنون کتابی یا رمانی خوانده‌اید که نکبت و فلاکت را پیش چشم‌تان گرفته است -خاصه آدم پس از خواندن سلین چنین می‌پندارد-، پس هنوز این کتاب را نخوانده‌اید! پس از خواندنش، یاد این گفتۀ آدورنو افتادم: «هیچ زندگیِ درستی درونِ زندگیِ نادرست وجود ندارد». موخرۀ کتاب، علت این را که چرا یاد این جمله افتادم، برایتان توضیح می‌دهد. به‌خصوص برای پاسخ گفتن به این سوال که: آیا امکان تحقق عدالت و برابری برای مردمانی که به شدیدترین شکل درگیر فقر و فاقه‌اند، وجود دارد؟ پاسخِ نویسنده به این سوال، «شاید» است؛ او امیدوارانه‌تر پاسخ داده است تا من.


کاترین بوو، روزنامه‌نگار آمریکایی، در سال 2007 زاروزندگیِ‌ امن‌وآسوده‌اش را در آمریکا، به‌سبب رخ‌دادی پیش‌پاافتاده، اما شهودی، رها می‌کند و تا سال 2011 با زاغه‌نشینان زاغه‌ای به نام «آناوادی» در شهر بمبئی در کشور هندوستان زندگی می‌کند؛ میان لشاب و موش و کثافت و مریضی و مرگ.

این کتاب روایتی مستند و غیرداستانی است از زندگی چندین و چند زاغه‌نشین (به شمارۀ آدم‌های یک محله)، با همۀ مصیبت‌هایشان از زندگیِ زاغه‌نشینی. از جمع کردن آشغال و فروختنش به یک پولِ سیاه برای سیر کردن شکم گرفته، تا دست و پنجه نرم کردن با هزارهزار بیماری و خطر، و توامان دل بستن به امیدها و نجات از فقر و رسیدن به مامنی امن و آسوده -همان که نویسنده از آن دست شست-، در ساختار کشور هند و شهر بمبئی، که به شکلی عمیق فساد را در خود نهادینه کرده و هرگونه اخلاق را از تن شسته است.

کتاب به‌معنای واقعیِ کلمه تکان‌دهنده است. تقریبا هر بیست یا سی صفحه یک‌بار مبهوت‌تان می‌کند و انگشت‌به‌دهان‌تان می‌گذارد. تنها چیزی که به زندگی برتان می‌گرداند، دانستن این است که احتمالا در مبل یا صندلی یا جای راحتی فرورفته‌اید و کتابِ آن حوادث و زندگی را می‌خوانید! ابعادی که نویسنده از زندگی زاغه‌نشینان تصویر می‌کند، چنان همه‌جانبه است و جهانِ آدم‌های زاغۀ آناوادی را با ریزترین جزییات -تا نیات و آرزوها و نقشه‌های در سرشان- شرح می‌دهد، که پس از خواندن کتاب، واقعا احساس می‌کنید با شخصیت‌های این کتاب زندگی کرده‌اید و در زاغۀ آناوادی دست و پا زده‌اید. و این خود از قوت‌های کتاب است که علی‌ر‌غم مستند بودن و داستانی نبودن، روایتی داستان‌گونه را از زیست این مردمان به دست می‌دهد که به خودی خود سبب جذاب شدن کتاب شده است.


نام انگلیسی کتاب behind the beautiful forevers است که به فارسی «این دیوارها مرا نمی‌کشند» انتخاب شده است، اما عنوانِ فرعی‌اش همان عنوانِ فرعیِ کتابِ اصلی است: زندگی، مرگ و امید در زاغه‌ای در بمبئی.

انتشارات طرح نقد آن را در سال 1401 منتشر کرده است و قیمتش فک‌برانداز‌ است. شاید به این خاطرِ بی‌ربط که تعداد صفحه‌های کتابِ ترجمه شده، بیشتر از نسخۀ اصلی است! از این گذشته، طرح جلدش چندان دندان‌گیر نیست، و ای کاش طرح اصلیِ کتاب انتخاب می‌شد که تصویری بسیار گیراست و چشم را به درنگ کردن وامی‌دارد. یا اینکه بهتر بود انتشاراتْ ذوق بیشتری به خرج می‌داد که ظاهراً آنچه کمیاب است ذوق است. با این همه، می‌توان ادعا کرد که ترجمۀ کتاب بی‌نقص است و مترجم، ایمان مختار، سعی کرده است به سبکی همه‌پسند یا خوش‌خوان در ترجمۀ این کتابِ مستند و گزارش‌گونه دست یابد. به عقیدۀ من، توفیق هم داشته است. از این رو، خواندنِ متنِ فارسیِ کتاب بسیار کیف دارد. آنچنان که از یاد خواهید برد متنی غیرداستانی یا Nonfiction به‌دست دارید.

نیتِ مترجم از ترجمۀ این کتاب، که به تشریح در پیش‌گفتارِ آن آمده است، بیشتر واکنشی است علیهِ این جملۀ همه‌گیرِ در جامعۀ امروز ایران، که «هیچ‌جا اینطوری نیست». همین جملۀ ساده در نظر مترجم دیدگاهی عمیق را نمایندگی می‌کند که مسبب کژنگری‌های بسیاری در مشاهده و فهمِ جهانِ پیرامون خواهد شد. به سخن دیگر، مترجم می‌خواهد بگوید: بدتر از این هم هست! مشکل اینجاست که فقط «نمی‌دانید».

- شاهین غمگسار

شما را به خاطر می‌آوریم...

چه کسی فرمان به تشجیع ِ آن دهانِ بازِ سپیدِ سوزان
داد؟

- فریاد...

پریدن از قوس نادخ روز و ملال
همچون جست یوزی از چنگالِ قحط و انقراض

-قلمدوشِ نازیدنیِ زمین
مانند روح جاودانگی بر تنانگی زوال-

-بنگ!
و فرو افتادن از شانه به شکاف سرخ غروبگاه
هنگامی که پنجهٔ نور و نازکش را
از پشت ابرکی دراز کرد
تا فرق هر نگاه
#
چه کسی فرمان شلیک می‌دهد؟
غروب‌ها
خون کدام خورشید می‌چکد بر تارک ‌آنگاه؟



*از تیر ۱۳۷۸ تا پاییز ۱۴۰۱، بیست و سه سال جوان‌کشی، شاعرکشی و انسان‌کشی.
برای همهٔ آنان‌که فریاد کردند و در خون غلتیدند.
-از دفتر چهارم شعرها: غم غمگساران چشمانش را من غمگسار بگسارم.

*تشجیع: دلیر کردن، جرئت دادن.

فلاخن 23؛ بیم‌ها و امیدهای هستیاردار بودن

چگونه باید از پدر شدن بگویم؟ چطور باید از پدر شدن در سخت‌ترین سال‌ها سخن گفت؟ شما بگویید. اصلا می‌دانید از چه حرف می‌زنم؟

پاییز سال 1401 شاید برای بیشترِ ایرانیان فقط یک دریچه برای نگاه کردن به زیستِ ایرانی داشت و بس. به دیدۀ من اما دو دریچه گسترده بود پیش چشم. البته این توصیف مشمولِ کسانی است که خواهانِ نگریستن از دریچه بودند، نه آنان که رویشان را برگردانند و خود را به کوری زدند تا مبادا خاطرِ مبارک‌شان آزرده شود. اینان در قصرِ بودا زندگی می‌کنند؛ بی‌رنج و درد و مرگ. در هر حال، یک دریچۀ زندگیِ من خون و گلوله بود –آنچنان که بسیارانی بودند- و دریچۀ دیگر سور و شکوفه. دریچه‌ای بی‌نهایت سیاه و دریچۀ دیگر به‌غایت سپید. دریچه‌ای حزنِ بی‌پایان و دریچۀ‌ دیگر شعفِ بی‌حساب. دریچه‌ای نفس‌نفس مرگ بود و آن دیگری ذره‌ذره زندگی.

تمام این دو‌قطبی‌ها سبب شد تا برابر یکی از بزرگ‌ترین و عجیب‌ترین (!) رخدادهای زندگیِ هر انسان، یعنی تولدِ فرزند، دیدی دوگانه در من شکل بگیرد. دیدی که شد این یادداشت. دیدی انبوه از تباین. دیدی نامعمول همراه با احساس‌هایی نامعلوم و اندیشه‌هایی شاید نامربوط.

حال، چگونه همۀ عواطف و افکارِ متناقضم را در خیال جمع کنم و چیزی واضح و مشخص و پیوسته بیان کنم تا دریابید درونم عرصۀ جدالِ چه‌ها با چه‌هاست. وا بدهید آن سخنانِ تهی و نا‌توان را که با نظرگاهی تک‌بعدی و سطحی از فرزنددار شدن می‌گویند: دنیا از برای توست فرزندم، که پیش رویت آینده‌ای بی‌مثال راه گشوده است و جهان در دستان توست و از زندگیِ پر تا پر از عشرت لذت ببر و... این دست تعابیر دست‌مالیدۀ مهوعِ هالیوودی. نه ایرانِ اکنون چنان سرزمینی‌ست و نه جهانِ امروزی آنچنان روزگارانی که می‌شد نویدهای این‌چنینی به نوباوگان داد. نه، من آن پدرِ سادۀ دروغ‌زن و فریبکار نخواهم بود. من مبتلا به حقیقتم و چاره‌ای جز واقع‌بینیِ آمیخته به زهرم نیست. اگرچه شیرۀ جانِ شیرینِ نورِچشمم را به تلخی آمیخته باشم، ولی می‌دانم که حقیقت را به او هبه خواهم کرد، نه چیزی کمتر. حقیقتی درآمیخته با جسارت و اراده و انتخاب، نه از روی پذیرشِ ناچارانه یا از منظری ضعیفانه یا در جدالی مقهورانه. که این تریاک، به از آن مزه. -هرچند در چشیدنِ آن مزه هم به نهایتِ استادی خواهد رسید-.

ساده‌شدۀ سخنم این است که: چگونه از تماشای روشنی و حظِ هستی سخن بگویم، در حالی که به تماشای تاریکی و شر نشسته‌ام! چطور می‌توان هم قه‌قه خندید و هم خون‌خون خشمید. چطور می‌توان همزمان پدری عاشق بود و شهروندی کینه‌ در دل (عاصی)؟ چطور باید راست‌قامتانه ایستاد و به فرزند نیکی و سرور و زندگی بشارت داد، حال آنکه پشتِ شکسته از اندوه را قائم می‌کنی و ماندگی‌ات از هستیِ اینجایی را آن پس‌ها جا می‌دهی و کورسوی شعلۀ کوچکِ امید را در مَردَنگیِ چشمِ خواب گرفته (بخوانید مرگ‌گرفته) روشن می‌داری؛ چشمی که در معرضِ سیاه‌ترین بادهاست؛ سیاه‌ترین تیرها. چنان گورچاکوفم من، در نوستالژیا. آری من آن پدرم.

هنوز گیج و ویجم و نمی‌دانم چگونه تصور کنم چیزی را که با متولد شدن فرزند، حکماً به کلی از خاطر انسان زدوده می‌شود، اما اینجا، و در این خاکِ بدشگون، گویی ناگزیر است و حتی بدیهی‌ست. مردن را می‌گویم، مرگ را می‌گویم؛ آن هم مرگِ مفت. مرگِ مفت اینجا چنان عمومی‌ست و چنان محبوب و آنچنان عادی که باید همراه با تولدِ فرزندم، یکراست به وجودِ آن، به وقوع آن، و به احتمالش بیندیشم! واضح است که آن‌قدر انصاف در خود می‌بینم که همراهش به زندگی، به عشق و به شادی هم بیندیشم، اما زود، خیلی زود در دوری کوتاه، و در مسیری اهریمن‌رو، باز هم به مرگ خواهم رسید! جنون‌آمیز است. زندگی در ایرانِ کنونی بسیار جنون‌آمیز است: یاس‌اندود و تباه؛ فاسد و عبث؛ رکیک و شاید از بیخ اشتباه!

من همراه با تولدِ فرزندم، هم ونگ‌هایش را می‌شنیدم، هم شیونِ مادرانِ پسرمرده را. هم از نخستین‌ لبخند‌هایش کیفور می‌شدم، هم از ناله‌های پدرانِ دخترمرده رنجور و مخمور. هم از دیدنِ شیر نوشیدنش از بطنِ عاشقِ یارم غرقِ تماشا و تبسم می‌شدم، هم از نظارۀ روان شدنِ کیلومترها خونِ بیگناهان بر آسفالت، صیدِ نهنگ‌های حزن و کرم‌های گور و سروش‌های مرگ.

می‌دانم همۀ اینها ممکن است به شکل‌های دیگر از سر شما پدرشده‌ها و مادرشده‌ها نیز گذر کرده باشد. می‌دانم شاید از خیال پدران و مادران ما و پدران و مادران‌شان نیز، گذشته باشد. می‌د‌انم که شاید این سخنان نه که نو، شاید حتی بسیار کهنه باشد. می‌دانم آنچه اکنون حس می‌کنم، بازتابی غلوشده یا تشدیدشده از وضعیتِ روانیِ کنونیِ این کشور است. می‌دانم که با نگرانیِ باستانیِ پدرانه و مادرانه از رفتنِ خاری به پای فرزند، هم‌ریشه است. آری می‌دانم...

آری، این حال عجیب است، آری بند‌ به بند هنوز خشمگینم، و آری لحظه لحظه از تماشای سیمای شکرینِ پسرم شادانم و واحیرتا که این‌چنین انسانم؛ این‌چنین پدرم؛ و این‌گونه دشوار می‌زیم من. اینگونه صعب و بغرنج و شاق، زندگی می‌کنیم ما. شما خود این را می‌دانید. همۀ این تناقض‌ها و تناقض‌واره‌ها و شاید تناقض‌نماها اما حقیقی‌ست؛ و مایه‌ای برای پرسیدنِ سوالی سخت. هفت ماه است به این سوال می‌اندیشیم که کدام مومنِ کج‌زادۀ قلاده به گردن، پسرِ حیوان‌کردارِ کدام مادرِ سرتاپا خلوص و سجاده‌نشین، کدام خداباورِ خشمگینِ بهشت‌طلب، پدرِ کودک‌کشِ کدام فرزندِ کین‌نطفۀ بسیجی، کدام همسرِ مظهرِ نرینگی و بارورکنندۀ سپاهی، کدام تنِ لشِ سیر و پرخوردۀ نریدۀ شیعه، کدام‌شان قاتل فرزندِ من خواهد بود؟! پسرِ من را -صاحب هستی و وجود- کدام جسارت‌کننده به هستن، از زیستن دریغ خواهد کرد؟ تنفس را کجا بر او سخت‌تر خواهند کرد؟ کجا را برایش ناامن خواهند ساخت؟ مدرسه، پارک، کوچه، خیابان، دانشگاه، سالن سینما و تئاتر، کنسرت، روزنامه، قلم زدن... کدام یک؟ چقدر تحقیرش خواهند کرد، چقدر پیۀ افکار کثیف‌شان به زندگی و انسان را به تنش خواهند مالید؟

من می‌خواهم بگویم شما -هر آنکه توانِ کشتنِ بی‌سبب، توهینِ بی‌علت و تحقیرِ ناصواب دارد از برای عقیده- استمنای ابلیس‌اید، که بر حرمتِ انسان بودن پاشیده شده‌اید. انسانی که عشق‌ می‌ورزد، فریاد می‌زند، نه می‌گوید و انسانی که سرسپرده نیست. من پیشاپیش، و قبل از وقوع، به اعتبارِ خونِ صدها جوانِ زیبا، و والد‌ و والده‌هایی به عزا نشسته این‌ها را می‌گویم. چراکه فرزندِ من، فردا، یکی از جوان‌های این خاک خواهد بود. و من می‌دانم که شما نابکاران و بدکاران و سیاه‌کاران، با زیبارویان دشمن‌اید و او زیبا خواهد بود. شما با آزادگی دشمن‌اید و او آزاده خواهد بود. شما با رهایی و خودبسندگی و تعقل دشمن‌اید و او رها و خودبسنده و متعقل خواهد بود. شما با زیستن و عشق و انسان دشمن‌اید و او خواهد زیست و عاشق خواهد بود و انسان نیز هم.

هستیارم، ای زیباترین پسرزادۀ پاییز، ای نمکین‌ترین فرزندِ ایران، و ای پسرِ رعنای آزادۀ فرداها، گفتارِ حزین و نوشتارِ تلخم را بر من ببخشای. با آنکه می‌دانم خواهی فهمید و پدرت را درک خواهی کرد. تو می‌دانی که این‌ها فقط گوشه‌ای از خیال‌های من با توست و من تمامِ خیال‌هایم را با تو گفته‌ام و نوشته‌ام. با این همه، روزی خواهی دانست، که با تو جز از در صداقت و راستی وارد نشده‌ام. هرچند تلخ، هرچند ناخوش و هرچند زهر، زمانی که اندیشه و جانت آنچنان در پهنه‌های جهانِ هستی سیر کرده بود و آنچنان بالیده بودی تا مهیای دریافت یا مواجهه با حقایق باشی، این کلمه‌های بزرگ‌ترینِ شاعران را به‌خاطر سپرده‌ای و بر لب زمزمه می‌کنی:

مَردَنگیِ[1] شمعی لرزانی تو در وقاحتِ باد،

خُنیاگرِ مدیحی[2] ازیادرفته‌ایم ما

در اُرجوزِۀ[3] وَهن[4].

ای احمد! می‌دانم که این را نه برای ماندلا، که برای فرزندانِ ما سروده‌ای، تا با زبانِ خویش، به‌رضا با آنها بازگوییم. با بیم در خاطرشان بکاریم، با امید بر لب‌شان بنشانیم، و با حقیقت تنهایشان بگذاریم؛ که این عینِ جسارت است! جسارتِ مواجهه و رویارویی؛ جسارتِ هستیار بودن. و حقا که زیستن در این جهانِ پرمرگ، به چیزی جز دلیری محتاج نیست.


[1]. فانوس بزرگ شیشه‌ای که سر و ته آن باز است و شمع یا چراغ را درون آن می‌گذارند.

[2]. آنچه بدان کسی را بستایند و مدح گویند از شعر و جز آن.

[3] . قصیده‌گونه‌ای از بحر رَجز. قصیده‌ای به‌ وزن رَجز. ارجوزه خواندن: شعر خواندن در معرکه و جنگ.

[4]. خواری؛ توهین.

*شعر: نلسون ماندلا، دفتر مدایح بی صله، احمد شاملو، سروده شده به سال 1367.

امروز روز اول می ماه است

امروز روز اول {می} ماه است*

من راز فصل‌ها را می‌دانم

و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم

نجات‌دهنده در گور نخفته است.

به خیالم، پس از بیست و چهار سال نوشتن، هرآنچه باید می‌گفتم، گفته‌ام. و پس از سی و ‌هفت‌هشت سال عمر، هرآنچه باید احساس می‌کرده‌ام، کرده‌ام. از روشنی تا سیاهی و از زیبایی تا زشتی را سیر چشیده‌ام. اکنون دیگر این جهان و این هستیِ تنانۀ خسته، مدت‌هاست جز آن«او»ی دیرپای تازگی‌بخش و طراوت‌انگیز و جز آن «او»ی نوباوه و ترنم‌نواز و انگبین‌صورت، هیچ نویی ندارد. همه‌چیز دُمِ تکرار دارد و دُملِ مسخرگی و دودۀ بلاهت و سیمای دنائت. از این رو، می‌دانم هراندازه که باید می‌مرده‌ام، مرده‌ام و هر آن‌قدر که باید زیسته‌ باشم، زیسته‌ام. بس بوده است. برای من بس بوده تا وجب زدنِ رودۀ هستی را به پایان برم!

در میان همۀ این هرآنچه‌ها اما، و با وجود همۀ مصائبِ کشندۀ این زیستِ جغرافیایی، خوش باد آن ظهرِ آفتابی را که جای شادی و احوالِ مست‌کننده، در دل غمی داشتیم و چیزی شبیهِ خردکی ترس. گُرِ اضطرابی ناشناخته زیر پیرهن‌هامان بود و انعکاسِ چیزی هیجان‌آور در نگاه‌مان. خوش باد آن روز را که تو مرا در قامتِ تنها‌ترین مرد تماشا کردی. خوشا آن تنهایی! درازقامتی زیرِ پیراهنی سفید و شلواری سیاه که حتی سلمانی نرفته بود! حتی کت‌وشلواری نداشت. خوش باد آن روزی که برای همه ترسیم شعف و روشنایی‌ست، ولی برایت ترسیم تردید و اندوه بود و قدم برداشتن همراه با کسی که هشتاد چارک تکی بود و هشت وجب تنهایی.

یاد باد آن روزی که تو را در قامت زن‌ترین زن انتظار کشیدم تا از آرایشگاه بیرون بیایی. تو از همیشه زیباتر بودی و من دلدارانه و مبهوت به تو می‌نگریستم. هر بار دزدانه یا دلیرانه، چشمانم را می‌سراندم روی صورتت، می‌دواندم پیِ قدوبالایت. با آن تن‌پوشِ سرخی که خود برایت خریده بودم و در ضمیرم تکرار می‌کردم که این رفیقِ قدیمی، این شفیقِ همیشه، فقط به خاطرِ رضا و خرسندیِ باورهای قسی و عاداتِ مضحکۀ فرهنگی و دینی، نمایش‌گونه زنم خواهد شد. وگرنه، خود از پیش پیوندی محکم‌تر در جان با من بسته بود، رسمی‌تر و حقیقی‌تر از امضا در کاغذ و دفتر. با آن سایه‌ها و مدادها که چشمانِ سحرکننده و منظومه‌وارت را رازناک‌تر می‌کرد و غمزه‌دارتر، پیش چشم‌ام در جنبش بودی. گونه‌های گل‌گونت همچون آفتابی سرخ می‌درخشید و از تیرگی و تاری آن ظهر می‌کاست و لب‌های نجیبت خنده‌های تصنعی به خانواده‌ات تحویل می‌داد تا گمان کنند همه‌چیز عادی‌ست. هنوز بخت‌ات باز است و طالع‌ات گشوده و نصیبت از زندگی خوش، و آنها می‌توانند به انتخابت، به مردت، به شاهینت اعتماد کنند.

تو استعارۀ خوش‌یمنیِ آن روز را از آن تابلویی برداشتی که رویش نوشته بود: دفتر ثبت ازدواج؛ همین. و من استعارۀ خوش‌یمنیِ آن دم‌ودستگاه را از آنجا برداشتم که عاقد آخوند نبود. و پیشتر، خوش‌یمنی‌اش را با عرق‌های تن و پیشانی‌های چروکیده و صورت‌های نتراشیده و دست‌های ترک‌برداشته تراز کرده بودم. با همان که کمرم را شکسته بود؛ با کارگری؛ با روز جهانیِ کارگر. و تو می‌دانستی که من به مناسبت‌های تقویمِ قمری اعتنایی ندارم. خوشا آن زمزمۀ درگوشی با عاقد، و پرسش تو از من که: چطوری روت شد بهش بگی؟! خوشا آن دستی که به دستت دادم و گفتم: دیگه شرعِ مسخره هم می‌دونه تو زنمی.

ما می‌دانستیم که فلک نمی‌خواست. برای تسلای دلِ دیگران، می‌دانیم آدم‌ها وسیله بودند! اما ما گردن‌کشان بودیم و سرنوشت‌ناباوران. پس پوزِ فلک را به خاک مالیدیم. پشتِ همه نه‌ها و نگمه‌ها و نشدن‌ها را شکستیم. بی‌عروسی و جشن و فیلمی شکستیم؛ نه من داماد شدم، نه تو عروس، اما تو یارم شدی و من مردت. روز غریبی بود، روز فاتحانه‌ای بود. روز اندوهگینی بود، روز شادی بود! حال فقط چند عکس مانده از آن روز؛ در نهایت سادگی و سروری که از پشت نگاهِ مات‌برده‌مان پیداست. آری ما پوزه‌به‌خاک‌مالندگانِ تقدیری بودیم کج، که سر آن نداشت تا در کنار هم پیر شویم. به خاکش مالیدیم و به فاکش دادیم، آن هم با دست‌های ساده و خالی. حتی با جیب‌های خالی، حتی با پشت‌ها و چپ‌های خالی، حتی با زیرِ پای خالی‌شده و حتی با خانه‌ای خالی مانده در آغاز.

یادت هست؟! یاد باد ای یار، خوش باد آن روز را ای یگانه‌ترین یار.

امروز شش سال از آن آغاز گذشته است، اگرچه آغازِ ما و پیوندِ ما، به سال‌ها پیشتر بازمی‌گردد. بگذار دیگران هرگز ندانند چه بوده میان ما. چه گذشته بر ما. اما بگذار بدانند چقدر از تنهاترین تنهایان، تنهاتر بودیم. با این همه، ما برقراریم، و بر گورِ سرنوشتِ ناساز می‌خندیم. امسال سه‌نفره می‌خندیم ای یار.


* از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، فروغ فرخزاد. دو واژۀ «دی» به «می» و «خفتن» به «نخفتن» تغییر داده شده است.

شکاف

میان ما و آنها، تفاوتی هست. از شکافی می‌گویم که آنان را کشته است و ما را زنده نگه داشته است. و اینچنین مرگ آنها ستودنی است و زندگی ما سرزنش‌کردنی. چنین است راز آزاد زیستن و وارسته مردن. احمدْ در 1354 اعدامِ گلسرخی را شعر کرد و آن شعر ماند تا برای همه پاییزمردگانِ 1401 تکرار شود:

آه، از که سخن می‌گویم؟
ما بی‌چرازندگانیم
آنان به
چِرامرگِ خود آگاهانند.

نه! بهار پیش‌رو همان بهار گذشته نیست. چراکه مادران و پدران و برادران و خواهران بیشتری در آینۀ سفرۀ نوروز خواهند نگریست و بر چهره‌شان بازتابِ پریده‌رنگِ غیابِ کسانی دیده خواهد شد که دیگر هرگز هیچ‌کس در هیچ یک از آینه‌ها پیدایشان نخواهد کرد. آری آنان همچنان خواهند گریست؛ جگرسوزانه و سخت التیام‌نیابنده. آری، اینجا و آنجا و هرکجا، شکافی سر باز کرده در تن و روان، که بستنش از توان زمین و زمان بیرون است.


* از احمد شاملو، شعر شکاف، دفتر دشنه در دیس.

مجموعه کامل نمایشنامه‌های عزت‌الله مهرآوران چاپ شد

آخرین کتابی که برای انتشارات آواژ ویرایش کردم (آخر بهار و ابتدای تابستان 1401)، مجموعه نمایشنامه‌های زنده‌یاد عزت‌الله مهرآوران بود. مجموعه‌ای از 14 نمایشنامه در 328 صفحه که نویسنده در عرض و طول 40 سال نوشته است. البته زحمت نهایی ویرایش -محتوایی- کتاب با خانوم فرشته فرشاد بوده است و من بیشتر ویرایش صوری و زبانی آن را به سرانجام رساندم.

در هر صورت، مدتی را که با قلم و اندیشۀ مهرآوران انیس بودم، بسیار عزیز می‌دارم و جستن و پرسه زدن در نوشته‌هایش من را بارها به ستودن قلم‌فرسایی این بازیگر و نمایشنامه‌نویس دوست‌داشتنی واداشت. آن‌قدر که گاهی دست از ویرایش بازمی‌داشتم و گفت‌وگوی شخصیت‌ها را پی می‌گرفتم. اکنون تداعی کردن آن هنگام (همین بهار و تابستان گذشته)، گویی به زمانی دور و دراز تعلق دارد. از آن سو که روزگاری سخت خونین و اندوه‌بار بر ما گذشته و می‌گذرد.

از این و آن همه که بگذریم، خود مجموعه (۱٨/۲/۲۸) بسیار خواندنی است و صمیمیت و سادگی قلم مهرآوران مجذوب‌کننده. دغدغه‌مندی‌اش، خاصه برای ایران و هویت ایرانی، ستودنی است و عطر و بوی جنوب و زیست مردمان خوزستان از خلال کلمات نویسنده به آسانی بوییدنی. از میان نمایشنامه‌های این مجموعه، «مروارید» را بیش از دیگر نمایشنامه‌ها دوست داشتم؛ به سبب رنگ و بوی جنوب و دریا و کار و بار و بخت و ادبار مردمانش، که الحق مهرآوران در بازنمایی‌اش آدم را یاد نوشته‌های تقوایی و محمود و دیگر جواهران جنوب می‌اندازد. نسخه الکترونیکی این مجموعه ارزشمند برای خرید در سایت طاقچه در دسترس است.


*نام مجموعه از تاریخ زادروز عزت‌الله مهرآوران گرفته شده است.

از داستان انفجار بزرگ، نوشتۀ هوشنگ گلشیری

این داستان را چند سال پیش با صدا و اجرای گلشیری شنیده بودم و دیده بودم و به ته‌ته‌های ضمیرم نشسته بود، اما این جمله‌اش را به‌خاطر نمی‌آوردم. تازگی‌ها دوباره به آن برخوردم دیدم چقدر توصیف دقیق، روشن، عمیق و استادانه‌ای کرده هوشنگ! انگار که از زبانِ خردمندی عالِم به اسراسر بیرون آمده باشد. همان اولِ داستان می‌آید که:

به قول استاد: «کلوخۀ غم را باید به آبِ دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد.» گفتن ندارد.

این داستان کوتاه (انفجار بزرگ) را حتما با اجرای خود گلشیری با گوش جان بشنوید و با چشم هوش ببینید -یک فایل ویدیویی 27 دقیقه‌ای است- که اجرایش خودِ خودِ هنر است و کار صدتا کلاس داستان‌نویسیِ پولِ‌مفت‌گیر را می‌کند. سپس این جمله را به خاطر بسپارید که حالاحالاها باید آن را بر زبان بگردانید، که آنچه بسیار است اندوه است و جانی که گفتنش را رخصت نمی‌دهد بیشتر.

این داستان در مجموعۀ نیمۀ تاریک ماه، که مجموعه داستان‌های گلشیری از سال 1339 تا 1377 را دربر دارد، در 565 صفحه چاپ شده است. کتاب را انتشارات نیلوفر چاپ کرده است و اگرچه خرده‌ای گران است، ولی گرانیِ حکومتِ ملایان کجا و کلامِ طنین‌افکنِ گلشیری در جان کجا.